نوشتار ادبی

عنوان: مقايسه‌ي هفت خوان رستم و اسفنديار

نويسنده:دکتر مهران بيغمي ـ مدرس مركز تربيت معلم اميركبير

واژه‌هاي كليدي

رستم ـ اسفنديار ـ خوان ـ اژدها ـ ديو سپيد ـ گرگسار

پیش درآمد:

 از آن جایی که داستان هفت خوان رستم و نیز اسفندیار در ادبیات فارسی جایگاهی خاص یافته و در بسیاری موارد حکم مثل سایر یافته، و همچنین در کتب درسی به خصوص در سال چهارم دبیرستان درس"خوان هشتم" از اخوان ثالث ،در این باره اشاراتی دارد بر آن شدیم تا شرح این داستان را برای آگاهی و دست یافتن به رموز آن ارائه دهم.باشد که قبول افتد.

مقدمه:

شاهنامه‌ي فردوسي يكي از بزرگترين و ارزشمندترين آثار ايراني و فارسي است كه به حق حافظ و پاسدار زبان فارسي است كه امروزه در زمره‌ي مشهورترين كتب در ادبيات جهان به شمار مي‌آيد. اين كتاب كه حاصل كوشش و سعي شاعر فرهيخته و تواناي ايراني، حكيم فردوسي طوسي است، شامل داستان‌هاي حماسي متعددي است كه هر يك ضمن به تصوير كشيدن دلاوري‌هاي شخصيت ايراني، پندها و اندرزهاي نهاني بسيار در ضمير خود به رشته‌ي انديشه مي‌كشد.

از جمله اين داستان‌ها هفت خوان رستم و نيز هفت خوان اسفنديار است كه هفت خوان رستم در عهد پادشاهي كيكاوس و هفت خوان اسفنديار در عهد شاهي گشتاسب مي‌باشد. هر يك از اين پهلوانان ضمن تحمّل مصائب و سختي‌هايي از جنگ و درگيري در هر خواني، سرانجام گوي پيروزي را ربوده و به منزل و خوان بعدي قدم مي‌گذارند. تا سرانجام مقصود خويش را به آغوش گرفته و شادكام و موفق در ادامه‌ي داستان نهان مي‌شوند.

در اين مجموعه هفت خوان اين دو پهلوان نامدار شاهنامه بيان شده و شباهت‌هايي که در ميان هست قابل ملاحظه است.


پادشاهي كيكاوس و هفت خوان رستم

زماني كه كيكاوس پس از كيقباد بر تخت پادشاهي نشست، زماني كه در حال نوش و عيش بود، ديوي در چهره‌ي رامشگري بر درگاه او حاضر شد و براي پادشاه سرودهاي زيبا خواند و از مازندران و زيبايي‌های آن فراوان سخن گفت به گونه‌ای که شاه انديشه‌ي گشودن شهر مازندران كرد و به سران ،انديشه‌ي خود را گفت و گفت به شهر ديوان مي‌رود. بزرگان همه بر پايان اين كار غمگين شدند و چون از پيش كيكاوس بيرون آمدند، طوس و گودرز و كشوادوگيو و خرّادو گرگين و ديگر سران سپاه انجمن كردند و گفتند : تا اين زمان هيچ شاهي به جنگ ديوان نرفته و اگر واقعاً كيكاوس قصد جنگ با پادشاه مازندران را كرده باشد، كشور و جان سپاهيان در خطر مي‌افتد.

سرانجام بزرگان تصميم گرفتند زال را بخوانند و او را از انديشه‌ي بد سلطان آگاه كنند و از او بخواهند، پادشاه را از اين انديشه‌ي بد باز دارد.

زال آمد و پس از نواختن و ستايش او گفت : تو مي‌داني كه آن جا سرزمين ديوان است و از اين انديشه‌ي ناصواب درگذر.

ولي كيكاوس با آن همه پند و اندرز همچنان بر تصميم خود مصمّم بود. بنابراين زال به تعرض شاه را بدرود گفت و او راهي زبلستان شد.

شاه كشور را به ميلاد سپرد و با طوس و گودرز و گيو و گروهي از سران سپاه راهي مازندران شد. وقتي سپاه به آن جا رسيد، دست به غارت گشود.

شاه مازندران بي‌درنگ ديوي را كه «سنجه» نام داشت، پيش ديو سپيد فرستاد و او را از غارت مازندران به دست لشكر ايران آگاه نمود. ديو سپيد با شنيدن اين پيغام خشمگين شد و با سپاهي بسيار به مقابله‌ي سپاه ايران شتافت. و چون نزد آن‌ها رسيد به جادويي خشت و سنگ ميان ايرانيان انداخت كه همه در دشت پراكنده شدند. خشم كيكاوس و دو بهره از سپاهيانش به جادوي ديو سپيد تاريك شد و چنانچه هيچ يك از آنان جايي يا چيزي نمي‌ديد. و آن وقت پادشاه به خطاي خود آگاه شد.

دريغا كه پند جهانگير زال             

نپذرفتم و آمدم بدسگال

چون يك هفته به تلخي و ناكامي بر شاه و سرداران و سپاهيانش گذشت، روز هشتم ديو سپيد بر او نهيب زد كه اين نگون بختي سزاي توست!

از سوي ديگر ديو سپيد دوازده هزار تن از ديوان را به نگهباني سپاهيان ايران فرستاد و گفت به اينان چندان خورش دهيد كه نميرند. و آن گاه تاج و ياقوت و گنج شاه را به زور گرفت و به ارژنگ سالار مازندران سپرد و گفت پيش كاوس برو و به او بگو اگر اگر ديدگان تو و سرداران و سپاهيانت تاريك شد، گناه از تو بود نه از بخت بد. تو را نكشتم و به اين درد گرفتار كردم تا سزاي بد كار خويش را ببيني و تا آخر زندگي در رنج بماني و بدبختي تو مايه‌ي عبرت و انتباه همه‌ي خودكامگان و سركشان باشد.

كيكاوس دانست كه جز به همت و نيروي زال و رستم از آن بند و افسون رهايي نمي‌يابد، كسي را در نهان به زابلستان فرستاد و نوشت :

چنان خسته در چنگ اهريمنم

همي بگسلاند روان از تنم

چو از پندهاي تو ياد آورم

همي از جگر سرد باد آورم

اگر تو نبندي بدين در ميان

همه سود و سرمايه باشد زيان

چون زال از سياه روزي شاه آگاه شد بسيار غم خورد و اين راز از ديگران پهنان نمود. و به رستم گفت : اكنون عمر من از دويست سال در گذشته و جنگيدن با ديوان نمي‌توانم و اين كار به نيروي تو بر مي‌آيد.

همانا كه از بهر اين روزگار

ترا پرورانيد پروردگار

از اين كار يابي تو نام بلند

رهايي دهي شاه را از گزند

همان گردن شاه مازندران

همه مهره بشكن به گرز گران

ايران شهر را تا شهر مازندران دو راه است، يكي دراز، همان راه كه شاه رفته است و ديگر راهي كوتاه و صعب العبور كه ديوان و شيران و جادوان را جايگاه است. تو بايد از راه كوتاه بروي و به مازندران برسي و پادشاه را از بند برهاني.

چون رستم آماده‌ي رفتن شد، مادرش رودابه گريه‌ي بسيار كرد و به زاري گفت : مي‌ترسم از اين جنگ باز نگردي و مرا تا پايان عمر قرين اندوه و حسرت كني و رستم به او گفت :

بدو گفت كاي مادر نيك خوي

نه بگزنيم اين راه بر آرزوي

چنين آمدم بخش از روزگار

تو جان و تن من به يزان سپار

و بدين ترتيب تهمتن شتابان رو به راه نهاد به اميد گذراندن مراحل سخت و رهايي شاه و سپاهيان از چنگ شاه مازندران.

اول خوان رستم

رستم شتابان روي به راه نهاد و دو روزه راه را به يك روز سپرد. به بيشه‌اي رسيد. چون گرسنه شد، در پي گوري رخش را به تك آورد. آن را به كمند گرفت. از اسب فرود آمد و رخش را در مرغزار به چريدن رها كرد و خود گور را به آتش كباب كرد و لختي از آن خورد و چون شب فرا رسيد از ني بستري ساخت و بر آن خفت. آن نيستان، كنام شير قوي پنجه بود. چون پاسي از شب گذشت، شير به جايگاهش آمد. بر بستري از ني پيلتني خفته و نزديكش اسبي به چرا ديد.

نخست بر اسب تاخت تا پس از كشتن او صاحب اسب را بكشد. چون بر اسب حمله برد، رخش دو دست خود را چنان بر سرش كوبيد كه شير بي‌حال شد. آن گاه به دندان پشتش را گرفت و چندان بر زمين كوفت كه شير جان داد. چون رستم بيدار شد و شير را بدان حال ديد :

چنين گفت : كاي رخش ناهوشيار

كه گفتت كه با شير كن كارزار

اگر تو شدي كشته بر دست اوي

من اين گرز واين مغفر جنگجوی

چگونه كشيدي به مازندران

كمند و كمان، تيغ و گرز گران

خوان دوم رستم

چون روز شد و خورشيد از پس افق سر بر آورد، رستم يزدان پاك را نيايش كرد. زين بر پشت رخش نهاد و سوار شد و به راه افتاد. چند ساعتي راه پيمود و به بياباني پهناور و خشك و بي‌آب و علف رسيد. هوا چنان گرم شد كه تن رخش و زبان سوار از كار باز ماند. رستم از رخش فرود آمد. زوبين به دست گرفت و در طلب آب روان شد. چون راه به جايي نبرد رو به آسمان كرد و

چنين گفت كاي داور دادگر

همه رنج  سختي تو آري به سر

چون مدّتي بدين گونه گذشت، تن پيلوارش از شدت گرما و تشنگي بي‌تاب شد و در حالي كه زبانش از تشنگي چاك چاك شده بود، درمانده بر زمين نشست. در همان حال ديد ميشي فربه از كنارش گذشت. با خود گفت: بي‌گمان چشمه‌اي در اين نزديكي وجود دارد كه ميش به سوي آن مي‌رود. بر شمشير خود تكيه نمود و به زحمت از زمين برخاست. چون مسافتي راه رفت به چشمه‌اي رسيد. يزدان پاك را نيايش كرد. آن گاه زين از رخش برگرفت و تنش را با آب شست و سيرابش كرد و بعد آهنگ نخجير نمود گوري افكند و كباب كرد و خورد و شب آهنگ خواب كرد.

خوان سوم رستم

چون شب به نيمه رسيد، رخش اژدهايي بزرگ ديد كه به آن‌ها نزديك مي‌شد. رخش ترسيد و چون تندر خروشيد و چندان سم بر زمين كوفت و دم افشاند كه رستم بيدار شد. رستم وقتي بيدار شد، چيزي يا كسي را نديد. با خشم بر رخش نگاه كرد كه چرا بي‌سبب وي را بيدار نموده، چون دگر بار خوابيد، اژدها بار ديگر بر رخش نمايان شد و قصد او كرد. رخش دگر بار نزد تهمتن شد و او را از خواب بيدار نمود. و تهمتن جز از تيرگي به هرسو نگريست، چيزي نديد.

بدان مهربان رخش بيدار گفت

كه تاريكي شب نخواهي نهفت

گرين بار سازي چنين رستخيز

سرت را ببرّم به شمشير تيز

بار ديگر خوابيد و اژدها بر رخش هويدا شد. رخش نمي‌دانست چه كار كند، زيرا هم از اژدها مي‌ترسيد و هم از خشم تهمتن مي‌هراسيد. به هر حال بار ديگر نزد تهمتن رفت. يزدان پاك چنين خواست كه اژدها اين بار نتوانست خود را از ديده‌ي تهمتن نهان سازد. رستم در تاريكي او را ديد و در تاريكي شب به آن جانور خطرناك حمله كرد و شمشير كشيد، امّا اژدها گفت : به زور خود مناز كه كسي از چنگ من رهايي نمي‌يابد و سراسر اين دشت جايگاه من است. عقاب جرأت پريدن بر اين سرزمين ندارد و ستاره حتي خواب اين محل را نمي‌بيند. حال بگو تو را چه بنامم كه سزاوار و رواست هر كه بر گرفتاري تو به دست من بگريد. تهمتن :

چنين داد پاسخ كه من رستمم

ز دستان سامم هم از نيرمم

ببيني ز من دستبرد نبرد

سرت را در آرم هم اكنون به گرد

اژدها به رستم در آويخت. رخش چون زور و دليري او بديد بر وي حمله كرد و پوست و گوشت تنش را به دندان كند. آن گاه رستم سرش را با يك ضربت بريد و خون مانند رودي از تنش روان شد و چون اژدها را كشت،سر سوي آسمان كرد و

به يزدان چنين گفت كاي دادگر

تو دادي مرادانش و زور و فرّ

كه پيشم چه شير چه ديوو چه پيل

   بيابان بي‌آب و درياي نيل

بد انديش بسيار و گر اندكي است

چو خشم آورم پيش چشمم يكي است

خوان چهارم رستم

تهمتن دگر بار بر رخش نشست و به راه افتاد. هنگام غروب آفتاب به چشمه‌اي رسيد كه بر دورش درختان بسيار روئيده بود. كنار چشمه خواني گسترده ديد كه بر آن ميشي بريان شده و نان و نمك و خوردني‌هاي ديگر بود و نزديكش طنبوري و جامي پر نبيد بود. رستم طنبور برداشت و نواخت و به آواز خواند و از شوريدگي خود گفت و از اين كه بيابان و كوه، بستان او شده.

آواز رستم به گوش زن جادوگر كه خوان پر نعمت از آن او بود رسيد.

بيا راست رُخ را بسان بهار

و گر چند زيبا نبودش نگار

بَرِ رستم آمد، پر از رنگ و بوي         

بپرسيد و بنشست نزديك اوي

تهمتن به شكرانه‌ي يافتن آن خوان نام ايزد را بر زبان آورد، جادو كه طاقت شنيدن نام خدا را نداشت، جادويش باطل شد و به چهره‌ي خود بازگشت و رويش چون قير سياه شد. رستم سبك از جا جست و سر زن جادوگر را در كمند انداخت و به او گفت : كيستي؟ و چه نام داري؟ زن جادوگر در خم كمند به چهره‌ي گنده پيرزني در آمد كه رويش سياه و زشت بود. چون رستم دانست او جادوگراست. وي را با يك ضربت شمشير كشت.

خوان پنجم رستم

تهمتن همچنان رو به راه نهاد. به جايي رسيد كه تاريكي مطلق بود نه ماه بود و نه ستاره و بعد به سرزميني رسيد كه هوا روشن و زمين پر سبزه بود. رستم جامه و مغفرش را كه از عرق خيس بود از تن بيرون آورد و در آفتاب افكند تا بخشكد و لگام رخش برداشت تا اسب بچرد. و خود جامه‌اش را پوشيد و خوابيد. ديري نگذشت كه دشتبان نمايان شد و چون اسب را ميان كشتزار ديد و صاحبش را خفته

سوي رستم و رخش بنهاد روي

يكي چوب گرم زد بر پاي او

  چو از خواب بيدار شد پيلتن

بدو دشتبان گفت كاي اهرمن

  چرا اسب در خويد بگذاشتي

     بر رنج نابرده بر داشتي

رستم از گفتار تند و تلخ او عصابي شد، برخاست دو گوشش را به دو دست گرفت و چنان سخت كشيد كه هر دو كنده شد.

دشتبان زاري كنان در حالي كه دو گوش خون آلودش را به دست گرفته بود، پيش «اولاد» خداوند دلير آن مرز و بوم رفت و ماجرا را تعريف نمود. وي رقتي اين سخن‌ها را شنيد راه جايي را كه تهمتن آن جا بود، پيش گرفت.

وقتي رستم و اولاد رو به رو شدند، اولاد از رستم پرسيد تو كيستي و شاه تو كيست؟ چرا به دشت من آمدي و چرا اين بلا بر سر دشتبانم آوردي. آماده باش كه اكنون دمار از روزگارت در مي‌آورم. رستم پاسخ داد :

به گوش تو گر نام من بگذرد

دم جان و خون دلت بفسرد

آن گاه چون شير ميان رمه افتاد و با هر ضربه سر چند مرد سپاهي را مي‌انداخت. سپاه اولاد شكست خورد و به هر سو گريزان شدند و سپهدار اولاد را با كمند از زين بر زمين انداخت و دو دستش را با طناب بست و او را پيش انداخت و خود بر رخش سوار شد. و سپس به او گفت : اگر جاي ديو سپيد و پولاد غندي و بيد را به من بگويي و بگويي كاوس شاه را كجا دربند كرده‌اند، به پاداش تو را شاه مازندران مي‌كنم. امّا اگر به آنچه گفتم مرا رهنمون نشوي، بي‌درنگ تو را مي‌كشم. اولاد پاسخ داد : از اينجا تا مكاني كه كاوس شاه در بند است، صد فرسنگ و از آن جا نيز تا خانه‌ي ديو سپيد، صد فرسنگ راه است. ميان جاي كاوس و ديو سپيد، دو كوه بلند است. دوازده هزار ديو در آن كوهسار، ديو سپيد را پاسباني مي‌كنند. و پولاد و بيد و سنجه مهمترين نگهبانند و بر و يال و کتف ديو سپيد ده رسن طول دارد و به تن كوه مانند است. و آن سوي كوه سنگلاخي درشت و هموار است. افزون بر اين‌ها پاسبانان ديگر در فاصله‌هاي متفاوت پاسداري مي‌كنند و موانعي كه گذشتن از آن‌ها سخت و دشوار است وجود دارد. تو تنهايي و اگر هم از آهن باشي آن ديوان بر تو پيروز مي‌شوند.

                بخنديد رستم ز گفتار اوي

بدو گفت اگر با مني راه جوي

                ببيني كزين يك تن پيلتن

چه آيد بدان نامدار انجمن

تهمتن و اولاد نيمه شب به جايي رسيدند كه كاوس با جادوان جنگيده بود. چون از آن جا نيز گذشتند به جايي رسيدند كه بانگ مردمان به گوش مي‌رسيد و همه جا شمع افروخته بودند.

تهمتن به اولاد گفت آن كجاست

كه آتش بر آمد ز چپ و ز راست

در شهر مازندران هست گفت

كه از شب دو بهره نيارند خفت

بدان جايگه باشد ارژنگ ديو

كه هر زمان بر آرد خروش و غريو

خوان ششم رستم

رستم خوابيد و صبح اولاد را با بند بر درختي بست و خُود بر سر نهاد، گرز به زين افكند و بر رخش نشست و سوي ارژنگ روان شد. چون به لشكرگاه او نزديك شد، نعره‌اي رعد آسا كشيد و ارژنگ ديو از خيمه بيرون آمد.


رستم بر او حمله نمود و سر از تنش جدا كرد. ديوان با ديدن رستم هراسيدند و گريختند. رستم نزد اولاد بازگشت و او را از درخت گشود و به سوي شهري كه كاوس در آن اسير بود رفتند. همين كه به شهر رسيدند، رخش خروش بر آورد كه خروش او مژده‌ي آزادي كاوس و لشكريانش بود. رستم نزد كاوس و گودرز و گيو و طوس و گستهم و شيدوش و بهرام و ديگر سران سپاه رسيد. كاوس وي را در آغوش كشيد و از حال زال پرسيد. پادشاه به رستم گفت : پيش از آن‌كه ديو سپيد از كشته شدن ارژنگ خبردار شود و دشت پر از ديوان كينه خواه شود، بايد او را بُكُشي. وگرنه همه‌ي رنج‌هايت بر باد مي‌رود. پزشكان گفته‌اند كه به خون دل و مغز ديو سپيد چشم من و سپاهيان بينا مي‌شود. از اين جا تا غار ديو سپيد هفت كوه است. رستم به شنيدن اين سخن آهنگ رفتن ساز نمود.

خوان هفتم رستم

تهمتن با اولاد به راه افتاد و خود بر رخش نشست و به ياري خدا، نگهبانان هر هفت كوه را از ميان برداشت و به نزديك غار رسيد. به اولاد گفت: تا حال مرا به درستي رهنمون كردي. اگر رازي در ميان است بگو. اولاد گفت : ديو سپيد عادت دارد وقتي آفتاب شود بخوابد. وقتي آفتاب در آمد، رستم اولاد را به خم كمند بست و شمشير به دست گرفت و چون به ديوان نزديك شد چون رعد غريد و به آن‌ها حمله كرد. بسياري از آن‌ها را كشت و بقيه گريختند. سپس به غار روان شد. در غار ديوي ديد كه رويي چون قير سياه و مويي به سپيدي شير داشت. چون ديو خواب بود، بر وي نتاخت. چنان غريد كه ديو بيدار شد. آسيا سنگي از زمين ربود و خواست بر سر رستم زند. رستم چون شير بر آشفت تيغي چنان بر سرش فرود آورد، كه يك دست و يك پايش فرو افتاد. مدتي با هم در آويختند. سر انجام رستم ديو سپيد را از زمين بلند كرد و چنان بر زمين زد كه نالان شد. آن گاه پهلويش را با خنجر دريد، جگر و دلش را بيرون آورد و نزد اولاد برگشت و سپس به جايي كه كاوس بود، روانه شد. اولاد گفت : اكنون بايد پيمان به جا آوري و پادشاهي مازندران به من دهي. رستم گفت : بايد شاه مازندران را به زير آورم و سپاهيانش كه ديوان هستند نابود كنم. آن وقت بي‌گمان پادشاهي مازندران را به تو مي‌دهم و به ايران شهر باز مي‌گردم، مگر اينكه در كارزار با شاه مازندران كشته شوم. چون تهمتن نزديك جايگاه كاوس رسيد، فرياد شادي از گُردان برآمد. ستايش كنان به پيشبازش دويدند و بر او آفرين گفتند. آن گاه خون ديو سپيد در چشم كاوس و گردان چكاند. همه در دم بينا شدند.

       بر اين گونه يك هفته با رود و مي

همي رامش آراست كاوس كي

به هشتم نشستند بر زين همه

جهانجوي و گردنكشان و رمه

چندان از آن جادوان خون ريختند كه از خونشان جوي‌ها روان شد. چون شب شد، همه دست از جنگ كشيدند.

شاه گفت : اكنون گناهكاران به سزاي عمل خود رسيدند و بيش از اين خون ريختن روا نيست. بايد نامه‌اي به شاه مازندران نوشت و او را به فرمانبرداري از پادشاه ايران زمين و دادن باژو ساو دعوت كرد.

بدين ترتيب خوان هفتم هم به پايان رسيد. و وفاداري رستم به كاوس شاه بيش از گذشته نمايان شد.


پادشاهي گشتاسب و هفت خوان اسفنديار

چون لهراسب، تخت و تاج شاهي را به گشتاسب داد، همه‌ي شاهان، جز ارجاسب مهتر توران سر به فرمانش نهادند. گشتاسب با كتايون ازدواج كرد و او دو پسر به دنيا آورد : اسفنديار و پشوتن. چندي بعد زرتشت پيغمبري آغاز كرد و شهريار آيين وي پذيرفت.

چون مدتي گذشت، گشتاسب روا ندانست به ارجاسب باژوساو دهد و بدين ترتيب درگيري بين آن‌ها به وجود آمد و بي درفش يكي از گردان توران به طور پنهاني تيري زهرآلود بر زرير برادر گشتاسب زد و او از پاي در آمد و گشتاسب سوگوار و غمين شد. و چون اسفنديار از كشته شدن زرير و سوگ پدر آگاه شد، آماده‌ي كارزار شد.

در ميان پهلوانان گشتاسب، گُرزم كه گوي رزمجوي و نامور بود با اسفنديار دشمني داشت و پيوسته نزد شاه از او بدگويي مي‌كرد. و حرف‌هاي اسفنديار او را كارگر نيفتاد و سرانجام گشتاسب دست و پاي او را در زنجير كرد و در گنبدان دژ دربند كرد. و بعد از مدتي گشتاسب به سيستان رفت. از روي ديگر چون خاقان چين از رفتن گشتاسب به سيستان و دربند بودن اسفنديار آگاه شد و دانست كه در بلخ جز لهراسب و هفتصد تن موبد، هيچ مرد سپاهي نيست، به آنجا رفت و به آنجا لشكر كشيد. لهراسب چون بسياري از دشمن را به خاك انداخت، و به علّت پيري و تابش آفتاب ناتوان شد. دشمن تن لهراسب را با شمشير پاره پاره كرد. به كاخ پادشاه آتش افكندند و آتشكده‌ها را ويران كردند. زند و اوستا را سوزاندند و دو دختر شاه كه هماي و به آفريد نام داشتند را اسير كردند.

كتايون زن خردمند گشتاسب سوار بر اسب شد و خود را به زابل رساند و خبر اسارت دخترانش و كشته شدن لهراسب را به شاه داد. شاه گشتاسب غمين و در پي چاره شد. گشتاسب، جاماسب را به گنبدان دژ در پي اسفنديار فرستاد. اسفنديار كه از پدر غم بسيار به او رسيده بود ابتدا سرباز زد ولي جاماسب از فرشيدورد و انتظار او سخن راند. سرانجام اسفنديار پذيرفت. آهنگران غل و زنجيرها را از دست و پايش ساييدند. آن گاه اسفنديار جامه‌ي خسرواني پوشيد و بر باره نشست و تيغ هندي به دست گرفت و با بهمن و نوش آذر رو به راه نهاد. وقتي نزد پدر رسيد، حرف‌هاي پدر او را به گذر از هفت خوان واداشت.

بدو گفت گشتاسب اي زورمند

تويي شاد دل خواهرانت به بند

به مردي شوي در دم اژدها

كني خواهران را ز تركان جدا

سپارم تو را تاج شاهنشهي

همان گنج بي رنج و تخت وي

هفت خوان اسفنديار

اسفنديار از هر سو لشكر آراست و دوازده هزار تن برگزيد و گرگسار كه تركي بد نام و از سپاه ارجاسب بود و به دست اسفنديار اسير شده بود را دست بسته به همراه برد. بعد از طي مسافتي سپاهيان خيمه و خرگاه زدند. سپهبد خوان آراست و به شاد خواري نشست. چهار جام به گرگسار پيمود و گفت : اگر آنچه را كه مي‌پرسم راست گويي، پس از گرفتن توران تو را پادشاه آنجا مي‌كنم. گرگسار گفت : كه جز به راستي سخن نگويد.

اسفنديار پرسيد : رويين دژ كجاست و چند راه دارد؟ و كدام راه بي‌گزند است؟

گرگسار پاسخ داد: رويين دژ كه ارجاسب در آن جا است، سه راه دارد. راه اوّل كه پر از نهرورود و آبادي است، پس از سه ماه راه پيمودن مي‌توان به آن رسيد. راه دوم كه در آن نمي‌توان به آساني خورش و چيزهاي ديگر به دست آورد، پيمودنش دو ماه به طول مي‌انجامد. و راه سوم كه پيمودنش يك هفته طول مي‌كشد، پر از شير و اژدها و زن جادوگر و سرماي سخت و بلاهاي ديگر است. اسفنديار گفت : بايد راه كوتاه را در پيش گيريم. گرگسار گفت اين راه هفت خوان دارد. روز ديگر چون خورشيد سر زد، اسفنديار و سپاهيانش رو به هفت خوان راه افتادند.

خان اوّل اسفنديار

منم پيشرو گر به من بد رسد

بدين كهتران بد نيايد سزد

دو گرگ يكي نر و يكي مادّه كه هر يك چون پيل زورمند بودند، سر راه را بر اسفنديار گرفتند. اين دو گرگ مانند گوزن شاخ داشتند و دو دندان مانند فيل.

گرگان همچو دو فيل بر اسفنديار حمله كردند. اسفنديار كمان را بزه كرد و چندان تير بر آن‌ها زد، كه هر دو سست شدند. سپس سرشان را با شمشير جدا كرد. آن گاه جايي پاك جست و به نيايش يزدان پرداخت :

پر آژنگ رخ سوي خورشيد كرد

دلي پر ز درد و سري پر ز گرد

همي گفت كاي داور دادگر

تو دادي مرا هوش و زور و هنر

وقتي پشوتن و سپاهيان آمدند و او را مشغول نيايش ديدند، بسيار از كار كردگار در شكفت شدند. و سپس در آن محل خواني رنگين گستردند. و بدين ترتيب خوان اوّل را اسفنديار با پيروزي طي نمود. و سپس از گرگسار پرسيد خوان بعد چگونه است و او پاسخ داد در منزل ديگر شيري مهيب وجود دارد، كه نهنگ از او مي‌هراسد.


خان دوم اسفنديار

اسفنديار چون شب شد، دستور داد كه سپاهيان از آن جايگاه حركت كنند. به شبگير دو شير خشمگين، يكي مادّه و يكي نر نمايان شد. دگر بار اسفنديار سپاه را به پشوتن سپرد و خود به سوي شيران تاخت و چون به آن‌ها رسيد، ابتدا شير نر و سپس شير ماده را كشت. آن گاه خداوند را نيايش كرد.

سپس نزديك خرگاه آمد و به گرگسار گفت در منزل بعدي چه چيز است؟ گرگسار گفت : اژدهايي كه مثل كوهي از سنگ خارا است و از دهانش آتش بيرون مي‌آيد.

خان سوم اسفنديار

اسفنديار گردونه‌اي از چوب را به دو اسب زورمند بست و خود بر آن نشست و به سوي اژدها رفت. چون اژدها از دور صداي پاي اسب و گردونه را شنيد چون كوهي سياه از جا جنبيد. و دهانش را مثل غاري باز كرد و از آن آتش بيرون جهيد. اژدها اسبان گردونه را فرو برد امّا تيغ‌هاي گردونه در آخر دهانش گير كرد. نمي‌توانست بيرون آورد و نه مي‌توانست فرو برد. بي‌حال افتاد و اسفنديار با شمشير مغزش را پريشان كرد. دود زهرش پراكنده شد و اسفنديار از آن دود بيهوش شد و سپاهيان كه آمدند بر سرو رويش گلاب ريختند و او به هوش آمد و خدا را نيايش كرد.

خوان پنجم اسفنديار

با بر آمدن خورشيد، اسفنديار، سپاه را به پشوتن سپرد و رو به راه نهاد. دگر بار گردوني تيغ‌دار ساخت بر آن نشست و چون باد روان شد. به كوهي بلند رسيد. سيمرغ چون آن را ديد، بسان ابر پاره‌اي سياه از كوه فرود آمد. خواست گردونه را به چنگ گيرد. چندان پر و بالش را به تيغ‌ها زد كه نيرويش به پايان رسيد. در همين هنگام اسفنديار چندان بر او تيغ زد تا تنش پاره پاره شد. آن گاه يزدان را نيايش كرد. گفت :

تو بردي تن جادوان را ز جاي

تو بودي به هر نيكيم رهنماي

خوان ششم اسفنديار

شب هنگام حركت كردند و سپيده دم به منزل رسيدند و سراپرده و خميه زدند، ديري نپاييد، تند بادي وزيد و روز چون شب تاريك شد و سه روز و سه شب برف باريد. اسفنديار گفت : تاكنون بازور بازو تمام دشمنان را از سر راه برداشتم. اكنون تيغ و شمشير و زور بازو به كار نمي‌آيد. بايد همگي يزدان پاك را نيايش كنيم تا بلاي برف و سرما از سرِ ما بگذراند.

سپه يكسره دست بر داشتند

نيايش ز اندازه بگذاشتند

ديري نگذشت باد خوشي وزيد و ابر و سرما را از ميان برد. اسفنديار و سپاهيان خدا را سپاس گفتند.

خوان هفتم اسفنديار

چون شب رسيد بنه بر نهادند و برفتند ولي چنانكه گرگسار گفته بود، بيابان بي‌آب و خشك نبود، چون مسافتي بيشتر پيمودند به ژرف دريايي گسترده رسيدند كه پيشرو ساروانان از ناآگاهي در آن افتاده بود و غرق شده بود. اسفنديار به گرگسار گفت : چرا دروغ گفتي؟ ولي به او آسيب نرساند. آن گاه اسفنديار و سپاهيان از دريا به كناره شدند و به ده فرسنگي رويين دژ رسيدند. و بدين ترتيب خوان هفتم هم با موفقيت به پايان رسيد.


فهرست منابع و مآخذ

1. شاهنامه‌ي فردوسي. به كوشش دكتر سعيد حميديان. براساس چاپ مسكو

نشره قطره. چاپ اول 1373. جلد ششم ـ جلد هفتم

2. ز گفتار دهقان . . . .     نويسنده : اقبال يغمايي       انتشارات : توس

چاپ سوم 1375

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط دکترمهران بیغمی  |