
ترکیب بند محتشم کاشانی در بارۀ کربلا
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پروردهی کنار رسول خدا حسین
کشتی شکست خوردهی طوفان کربلا در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار به رو زار میگریست خون میگذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکند خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم کردند رو به خیمهی سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی وین خرگه بلند ستون بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت یک شعله برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان سیمابوار گوی زمین بیسکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی بروز حشر با این عمل معاملهی دهر چون شدی
آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند اول صلا به سلسلهی انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزهها افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشهی ستیزه در آن دشت کوفیان بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید بر حلق تشنهی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو فریاد بر در حرم کبریا زدند
روحالامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
چون خون ز حلق تشنهی او بر زمین رسید جوش از زمین بذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانهی ایمان شود خراب از بس شکستها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش از انبیا به حضرت روحالامین رسید
کرد این خیال وهم غلط که ارکان غبار تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بیملال
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند یک باره بر جریدهی رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک آل علی چو شعلهی آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت گلگون کفن به عرصهی محشر قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمهای که گیسوی حورش طناب بود شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل گشتند بیعماری محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی روحالامین ز روح نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بیاختیار نعرهی هذا حسین زود سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
این کشتهی فتاده به هامون حسین توست وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند در ورطهی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی ورا چو ابر خروشان به کربلا طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر سرهای سروران همه بر نیزهها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام یک نیزهاش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو غلطان به خاک معرکهی کربلا ببین
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد بنیاد صبر و خانهی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان در دیدهی اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریهخیز روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد
ای چرخ غافلی که چه بیداد کردهای وز کین چها درین ستم آباد کردهای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول بیداد کرده خصم و تو امداد کردهای
ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه نمرود این عمل که تو شداد کردهای
کام یزید دادهای از کشتن حسین بنگر که را به قتل که دلشاد کردهای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست در باغ دین چه با گل و شمشاد کردهای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو با مصطفی و حیدر و اولاد کردهای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن آزردهاش به خنجر بیداد کردهای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند
زیبایی زندگی
می توان زیبا زیست
نه چنان سخت که از عاطفه دلگیر شویم
نه چنان بی مفهوم که بمانیم میان بد و خوب
لحظه ها می گذرند
گرم باشیم پر از فکر و امید
عشق باشیم و سراسر خورشید
زندگی همهمۀ مبهمی از رد شدن خاطره هاست
هر کجا خندیدیم
هر کجا خنداندیم
زندگانی آن جاست.
عید غدیر مبارک
سکان زمین و آسمان است علی
سلطان همه جهانیان است علی
گلواژه ی منشق از علی اعلاست
سر چشمه ی فیض بی کران است علی
آوازه ی او ز هفت اقلیم رسد
مشهور به هفت آسمان است علی
سر سلسله خلیل عبادالرحمن
آن بنده ی سر به آستان است علی
برتر ز علی رب جلی خلق نکرد
آقای همه بهشتیان است علی
از بعد نبی بر همه ی مخلوقات
از جانب دوست ارمغان است علی
اول وصی پیمبر اعظم اوست
بر دین رسول روح و جان است علی
شاگرد محمد امین است ولی
استاد همه پیمبران است علی
دستور تمام انبیا در دستش
حق را شب معراج لسان است علی
هستند امامان مبین رهرو او
یعنی که امیر کاروان است علی
همتای امیر عشق تنها زهرا ست
سکان زمین و آسمان است علی
سلطان همه جهانیان است علی
گلواژه ی منشق از علی اعلاست
سر چشمه ی فیض بی کران است علی
آوازه ی او ز هفت اقلیم رسد
مشهور به هفت آسمان است علی
سر سلسله خلیل عبادالرحمن
آن بنده ی سر به آستان است علی
برتر ز علی رب جلی خلق نکرد
آقای همه بهشتیان است علی
از بعد نبی بر همه ی مخلوقات
از جانب دوست ارمغان است علی
اول وصی پیمبر اعظم اوست
بر دین رسول روح و جان است علی
شاگرد محمد امین است ولی
استاد همه پیمبران است علی
دستور تمام انبیا در دستش
حق را شب معراج لسان است علی
هستند امامان مبین رهرو او
یعنی که امیر کاروان است علی
همتای امیر عشق تنها زهرا ست
سکان زمین و آسمان است علی
سلطان همه جهانیان است علی
گلواژه ی منشق از علی اعلاست
سر چشمه ی فیض بی کران است علی
آوازه ی او ز هفت اقلیم رسد
مشهور به هفت آسمان است علی
سر سلسله خلیل عبادالرحمن
آن بنده ی سر به آستان است علی
برتر ز علی رب جلی خلق نکرد
آقای همه بهشتیان است علی
از بعد نبی بر همه ی مخلوقات
از جانب دوست ارمغان است علی
اول وصی پیمبر اعظم اوست
بر دین رسول روح و جان است علی
شاگرد محمد امین است ولی
استاد همه پیمبران است علی
دستور تمام انبیا در دستش
حق را شب معراج لسان است علی
هستند امامان مبین رهرو او
یعنی که امیر کاروان است علی
همتای امیر عشق تنها زهرا ست
سکان زمین و آسمان است علی
سلطان همه جهانیان است علی
گلواژه ی منشق از علی اعلاست
سر چشمه ی فیض بی کران است علی
آوازه ی او ز هفت اقلیم رسد
مشهور به هفت آسمان است علی
سر سلسله خلیل عبادالرحمن
آن بنده ی سر به آستان است علی
برتر ز علی رب جلی خلق نکرد
آقای همه بهشتیان است علی
از بعد نبی بر همه ی مخلوقات
از جانب دوست ارمغان است علی
اول وصی پیمبر اعظم اوست
بر دین رسول روح و جان است علی
شاگرد محمد امین است ولی
استاد همه پیمبران است علی
دستور تمام انبیا در دستش
حق را شب معراج لسان است علی
هستند امامان مبین رهرو او
یعنی که امیر کاروان است علی
همتای امیر عشق تنها زهرا ست
سکان زمین و آسمان است علی
سلطان همه جهانیان است علی
گلواژه ی منشق از علی اعلاست
سر چشمه ی فیض بی کران است علی
آوازه ی او ز هفت اقلیم رسد
مشهور به هفت آسمان است علی
سر سلسله خلیل عبادالرحمن
آن بنده ی سر به آستان است علی
برتر ز علی رب جلی خلق نکرد
آقای همه بهشتیان است علی
از بعد نبی بر همه ی مخلوقات
از جانب دوست ارمغان است علی
اول وصی پیمبر اعظم اوست
بر دین رسول روح و جان است علی
شاگرد محمد امین است ولی
استاد همه پیمبران است علی
دستور تمام انبیا در دستش
حق را شب معراج لسان است علی
هستند امامان مبین رهرو او
یعنی که امیر کاروان است علی
همتای امیر عشق تنها زهرا ست
سکان زمین و آسمان است علی
سلطان همه جهانیان است علی
گلواژه ی منشق از علی اعلاست
سر چشمه ی فیض بی کران است علی
آوازه ی او ز هفت اقلیم رسد
مشهور به هفت آسمان است علی
سر سلسله خلیل عبادالرحمن
آن بنده ی سر به آستان است علی
برتر ز علی رب جلی خلق نکرد
آقای همه بهشتیان است علی
از بعد نبی بر همه ی مخلوقات
از جانب دوست ارمغان است علی
اول وصی پیمبر اعظم اوست
بر دین رسول روح و جان است علی
شاگرد محمد امین است ولی
استاد همه پیمبران است علی
دستور تمام انبیا در دستش
حق را شب معراج لسان است علی
هستند امامان مبین رهرو او
یعنی که امیر کاروان است علی
همتای امیر عشق تنها زهرا ست
سکان زمین و آسمان است علی
سلطان همه جهانیان است علی
گلواژه ی منشق از علی اعلاست
سر چشمه ی فیض بی کران است علی
آوازه ی او ز هفت اقلیم رسد
مشهور به هفت آسمان است علی
سر سلسله خلیل عبادالرحمن
آن بنده ی سر به آستان است علی
برتر ز علی رب جلی خلق نکرد
آقای همه بهشتیان است علی
از بعد نبی بر همه ی مخلوقات
از جانب دوست ارمغان است علی
اول وصی پیمبر اعظم اوست
بر دین رسول روح و جان است علی
شاگرد محمد امین است ولی
استاد همه پیمبران است علی
دستور تمام انبیا در دستش
حق را شب معراج لسان است علی
هستند امامان مبین رهرو او
یعنی که امیر کاروان است علی
همتای امیر عشق تنها زهرا ست
سکان زمین و آسمان است علی
سلطان همه جهانیان است علی
گلواژه ی منشق از علی اعلاست
سر چشمه ی فیض بی کران است علی
آوازه ی او ز هفت اقلیم رسد
مشهور به هفت آسمان است علی
سر سلسله خلیل عبادالرحمن
آن بنده ی سر به آستان است علی
برتر ز علی رب جلی خلق نکرد
آقای همه بهشتیان است علی
از بعد نبی بر همه ی مخلوقات
از جانب دوست ارمغان است علی
اول وصی پیمبر اعظم اوست
بر دین رسول روح و جان است علی
شاگرد محمد امین است ولی
استاد همه پیمبران است علی
دستور تمام انبیا در دستش
حق را شب معراج لسان است علی
هستند امامان مبین رهرو او
یعنی که امیر کاروان است علی
همتای امیر عشق تنها زهرا ست
سکان زمین و آسمان است علی
سلطان همه جهانیان است علی
گلواژه ی منشق از علی اعلاست
سر چشمه ی فیض بی کران است علی
آوازه ی او ز هفت اقلیم رسد
مشهور به هفت آسمان است علی
سر سلسله خلیل عبادالرحمن
آن بنده ی سر به آستان است علی
برتر ز علی رب جلی خلق نکرد
آقای همه بهشتیان است علی
از بعد نبی بر همه ی مخلوقات
از جانب دوست ارمغان است علی
اول وصی پیمبر اعظم اوست
بر دین رسول روح و جان است علی
شاگرد محمد امین است ولی
استاد همه پیمبران است علی
دستور تمام انبیا در دستش
حق را شب معراج لسان است علی
هستند امامان مبین رهرو او
یعنی که امیر کاروان است علی
همتای امیر عشق تنها زهرا ست
سکان زمین و آسمان است علی
سلطان همه جهانیان است علی
گلواژه ی منشق از علی اعلاست
سر چشمه ی فیض بی کران است علی
آوازه ی او ز هفت اقلیم رسد
مشهور به هفت آسمان است علی
سر سلسله خلیل عبادالرحمن
آن بنده ی سر به آستان است علی
برتر ز علی رب جلی خلق نکرد
آقای همه بهشتیان است علی
از بعد نبی بر همه ی مخلوقات
از جانب دوست ارمغان است علی
اول وصی پیمبر اعظم اوست
بر دین رسول روح و جان است علی
شاگرد محمد امین است ولی
استاد همه پیمبران است علی
دستور تمام انبیا در دستش
حق را شب معراج لسان است علی
هستند امامان مبین رهرو او
یعنی که امیر کاروان است علی
همتای امیر عشق تنها زهرا ست
سکان زمین و آسمان است علی
سلطان همه جهانیان است علی
گلواژه ی منشق از علی اعلاست
سر چشمه ی فیض بی کران است علی
آوازه ی او ز هفت اقلیم رسد
مشهور به هفت آسمان است علی
سر سلسله خلیل عبادالرحمن
آن بنده ی سر به آستان است علی
برتر ز علی رب جلی خلق نکرد
آقای همه بهشتیان است علی
از بعد نبی بر همه ی مخلوقات
از جانب دوست ارمغان است علی
اول وصی پیمبر اعظم اوست
بر دین رسول روح و جان است علی
شاگرد محمد امین است ولی
استاد همه پیمبران است علی
دستور تمام انبیا در دستش
حق را شب معراج لسان است علی
هستند امامان مبین رهرو او
یعنی که امیر کاروان است علی
همتای امیر عشق تنها زهرا ست
عدد "هفت " و کاربرد آن
هفت شهر عشق را عطّار گشت ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم
در اين مورد حرف بسيار است شرح و توضيح آن در اين مختصر نمي گنجد. نخست فهرست وار از چند كتاب كه درباره هفت نگاشته شده است نام ميبريم و سپس به توضيح عدد هفت و جلوه هاي آن كه در ادب پارسي فراوان آمده است اشاره ميشود.
1. تحليل هفت
پيكر نظامي
2. هفت بند محتشم كاشاني
3. هفت حصار خواجه عبدالله
انصاري
4. هفت اورنگ جامي
5. هفت وادي در منطق الطّير
6. هفت
آتشكده
7. هفت آسيا
8. هفت سيّاره منظومه شمسي
9. هفت خواهران
10. هفت قلم آرايش
11. هفت گردون
12. هفت اختر
13. هفت منزل
14. هفت اقليم
15. خاتون هفت قلعه
16. هفت ناي
17. كوچه هفت
پيچ
18. مجالس سبعه مولوي
19. هفت سال در زندان
20. هفت داستان
21. هفت قصيده يا سبعه معلّقه و...
هفت پيكر: نظامي گنجوي از شعراي اواخر قرن ششم است و بهترين اثر نظامي پنج گنج يا خمسه نظامي است هفت پيكر يا بهرامنامه چهارمين مثنوي ا زخمسه نظامي است. اين منظومه ازسرگذشت بهرام پنجم ساساني معروف به بهرام گور است و بنياد آن بر شماره هفت است. بهرام با هفت دختر هفت پادشاه هفت اقليم ازدواج ميكند و آنان را در هفت گنبد به هفت رنگ جاي ميدهد. بهرام هر روز هفته را با يك دختر در يك گنبد به سر ميبرد و هريك از دختران داستاني ميسرايد. نظامي جمعا هفت داستان از قول آنان روايت ميكند كه به نام هفت پيكر ناميده شده است كه از شاهكارهاي شعر فارسي است. اينك چند بيت به عنوان نمونه ذكر ميشود:
در چنان بيستون هفت ستون هفت گنبد كشيد برگردون
هفت گنبد درون آن باره كرده بر طبع هفت سيّاره
بركشيده بر اين صفت پيكر هفت گنبدبه طبع هفت اختر
هفت كشور تمام در عهدش دختر هفت شاه در مهدش
چون كه بهرام شد نشاط پرست ديده درنقش هفت پيكر بست
هفت رنگ است زيرهفت اورنگ نيست بالاتر از سياهي رنگ
هفت گنبد بر آسمان بگذاشت اوره گنبـد دگر برداشـت
هفت مؤبد بخواند موبد زاد هفت گنبد به هفت موبد داد
تصوّف در مشرق زمين بالاترين اوج و عظمت را به ادبيّات ايران بخشيده و شعر را به اوج قدرت و عظمت رسانيده است.
شيخ عطّار شخصيّتي است كه مولانا در حقّ او گويد:
آنچه گفتم در حقيقت اي عزيز آن شنيـدستم من از عـطّار نيز
من آن مولاي رومي ام كه از نطقم شكر ريزد وليكن در سخن گفتن غلام شيخ عطّارم
از ميان
مثنويهاي عرفاني عطّار منطق الطّير از همه مثنويهايش پر شكوه و مشهورتر است و
منظومهاي است كه از زبان پرندگان گفته شده است. مرغان در اين مرحله تلاش
دارند. خود را به سيمرغ برسانند ولي لازم است از هفت وادي عبور كنند تا به
كعبه مقصود برسند كه كنايه است از وابستگي هاي انسان به جهان ماديّات كه
چگونه ميتوان از علايق دنيوي رهائي يافت و به هدف غائي رسيد در اين مرحله
هفت وادي صعب و سخت وجود دارد كه مراحل سلوك ناميده ميشود و عبارتند
از:
1. طلب
2. عشق
3. معرفت
4. استغناء
5. توحيد
6.
حيرت
7. فقر و فنا
هست پنجم وادي توحيد پاك پس ششم وادي حيرت صعبناك
هفتمين وادي فقر است و فنا بعد از اين وادي روش نبود ترا
عرفاي هند به جاي كلمه «فنافي الله» اصطلاح جاويدان «نيروانا» يا آرامش مطلق را به كار برده انددر تعقيب عدد هقت در منطق الطّير ابيات زير به چشم ميخورد:
هفت دريا يك شمر اينجا بود هفت اختر يك شـــرر اينجا بود
هفت سال القصّه بس آشفته بود باسـگان در كوي دختر خفتـه بود
كودكش گفت اي اميـر پر هنــر هفت طفليم اين زمان ما بي پــدر
خوش شد از گفتار او شاه جهان هفـت بار ديگــرش شــد ميهمــان
هفت گردون را بر آرم زير پر گر فرود آري بدين سرگشته سر
گفت اگر دوزخ شود همراه من هفت دوزخ سوزد از يك آه من
به طوری که از مفاد
کتب اکثر عرفای بزرگ از قبیل مولانا جلال الدّین رومی صاحب کتاب مثنوی معنوی
در مبحث معراج مفهوم می گردد به طور خلاصه و فشرده هفت کنگره عرش و هفت ملکی
که موکّل بر آن هستند کنایه از مراحل ثبوتی و ارتباط معنوی و سرّی هر انسان
به سوی مبدأ پروردگار عالمیان است.
در گرشاسب نامه اين عنوان آمده است:
درختي كه هفت گونه بارش بود
زانگور و انجير و نارنج و سيب ز نـار و تـرنج و بــه دلفــريـب
استاد نورالدّين ابوالبركات عبدالرّحمن بن نظام الدّين احمد بن شمسالدّين محمدحنفي جامي از شعرا و نويسندگان فاضل خراسان در سده نهم هجري است وبزرگترين استاد سخن و عارف و نويسنده و دانشمند بزرگ پارسي گوي است لقب اصلي عمادالدّين و لقب مشهورش نورالدّين است و تخلّص او در شعر«جامي» است و او خود گفته است كه اين تخلّص را به دو سبب برگزيده است نخست ا زآن روي كه مولد او «جام» بود ديگر آنكه رشحات قلمش از جرعه جام شيخ الاسلام احمدجام معروف به ژنده پيل سرچشمه ميگرفت.
لا جرم در جريدۀ اشعار به دو معني تخلّصم جامي است
ميلاد جامي در بيست و سوم ماه شعبان سال817 هجري قمري اتّفاق افتاده است او در شمار صوفيان زمان خود بوده و از سلسله نقشبندي است.
جامي بعد از چند سفر كه در بلاد خراسان و يا بين النّهرين كرده بود مهمترين سفرش در سال877 هجري قمري به حجاز بود. در اين سفرها از بغداد آزرده خاطر شد ودر غزلي گويد:
جامی در هرات روز جمعه هيجدهم محرم هنگام اذان صبح از سال898 هجري در هشتاد و يك سالگي بدرود حيات گفت...
بسي تير و ديماه و ارديبهشت بيايد كه ما خاك باشيم و خشت
جامي نه تنها شاعر بزرگ بود بلكه در فنون علوم دين و ادب و تاريخ نيز مهارتي به سزا داشت امير عليشير نوائي كه خود از فضلاي عصر بود در وصف كمالات جامي گفته است:
آثار جامي ازنظم و نثر بسيار است تمام آثارش را 99 گفتهاند لكن آن مقدار كه معلوم و در دست است حدود پنجاه اثر و به قولي مجموع تأليفاتش از نظم و نثر به موافق شماره حروف تخلّص او «جامي» پنجاه و چهار دفتر و رساله است.
در مرثيه
جانگداز پسرش صفيالدّين چنين گويد:
سلك جمعيّت ما بي تو گسسته است زهم ما كه جمعيـم چنينيـم تو تنـها چــونـي
بي تو در روي زمين تنگ شده بر من جاي تو كه در زير زمين ساخته اي جاچوني
هفت اورنگ جامي كه از زبده ترين آثار او تشكيل ميشود
:
چون هفت برادرند بر این چرخ بلنـــــد نامی شده بر زمین به هفت اورنگ اند
شامل اين مثنوي ها است
:
1. سلسله الذّهب «زنجير طلا» : مانند
حدیقه سنایی ، بر وزن «فاعلاتن مفاعلن فعلن» سروده شده، در ذکر حقایق عرفانی
و مباحث فلسفي و ديني و اخلاقي است، و ضمناً اعتراضاتـی است که بر شیعیان
جهان روا داشته است روی این اصل از بغداد رانده شد. وی در این مورد گوید :
و شاه اسماعیل صفوی پس از تسخیر هرات قبر او را منهدم ساخته و خرابش کرده است.
2. سلامان و ابسال : يكي ديگر از هفت مثنوي، بر وزن «فاعلاتن فاعلاتن فاعلن» سروده شده است، داستاني است كه اصل آن يوناني بوده و جامي آن را به نام يعقوب بيك پسر اوزون حسن آققويونلو به نظم در آورده است. سلامان فرزند ارمانوس پادشاه روم بود زني هيجده ساله به نام ابسال دايگي او را به عهده گرفته بود. سلامان عاشق ابسال ميشود پدرش همین که از عشق آنها مطلع می شود شروع به نصیحت و موعظه پسر می نماید ولی موثر واقع نمی شود پسر از ترس پدر با معشوقه اش فرار ميكنند و به غربت ميافتند و سختيها ميبينند و دست به هم داده خود را به دريا ميزنند، ابسال ميميرد ولي سلامان زنده ميماند اصل حکایت فوق در زبان یونانی بوده و خواجه نصیرالدّین طوسی آن قصّه را در شرح اشارات آورده است و جامی آن را به پارسی منظوم نقل می نماید. همچنین ابن سينا در كتاب «الاشارات و التّبنيهات» بدان اشاره دارد. اين مثنوي حاوي اشارات عرفاني و اخلاقي همراه با حكايات و تمثيلات است.
3. تحفة
الاحرار: منظومه اي است به بحر سریع «مفتعلن مفتعلن فاعلن» در وعظ و
تربيت همراه با حكايات و تمثيلات بسيار در بيست مقاله.
اين مثنوي به شيوه
مخزن الاســـرار نظامي و مطلع الانــوار امير خسرو دهلـــوي است و دليل نام
گذاريش به تحفه الاحرار آن است كه به نام خواجه ناصرالدّين عبيدالله نقشبندي
شيخ سلوك آن عصر كه معروف به «خواجه احرار» بوده و به سال 885 سروده شده
است.
4. سبحة
الابرار: منظومه اي است، بر وزن رمل مسدّس «فاعلاتن فعلاتن فعلن» در
ذكر مقامات سلوك ، تربيت ، تهذيب ، اصول عرفاني و اخلاقي كه شاعر آن را در
چهل «عِقد» تنظيم كرده كه عبارتند از: در كشف حقيقت دل- در شرح سخن و سخنوري-
در گفتار موزون- درشرح معنوي تصوّف و اغراض آن- در كشف راز پرهيزگاري- در
اميد و رجا و درجات آن- در محبّت و مهرورزي- در آزادگي و حرّيّت- در جوانمردي
و فتوّت در بردباري و حلم تا چهل عِقد.
این منظومه حکایتی است شیرین که با
این بیت شروع می شود:
5. يوسف و
زليخا: قصّه در بحر هزج مسدّس «مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل» اصل قصّه و
داستان از عربی به فارس نقل شده است ولی تعبیرات و تشبیهاتی که ایرانی ها بر
آن اضافه کرده اند رنگ دیگری به خود گرفته است.
این قصّه معروف مشروحاً در
تورات و قرآن کریم ذكر شده است. در قرآن سوره 12 بنام یوسف است. که 111 آیه
دارد و در سال یازدهم بعثت در مکه پس از سوره هود نازل شده ، سرگذشت عبرت
آمیز يوسف پسر یعقوب پیامبر می باشد اما اسم زليخا در تورات و قرآن کریم
نیامده و معلوم نیست عنوان مزبور را از کجا اخذ و نقل کرده اند. جامي اين
منظومه عالي داستاني و عشق را براي نظيره سازي با خسرو شيرين نظامي آفريده
است.
6. ليلي و
مجنون: عشق نامه اي است به پيروي از ليلي و مجنون نظامي گنجوي در
سال889 هجري سروده شده كه داراي 3860 بيت ميباشد.
چنانكه خود
گويد:
ورتو به شمار آن بري دست باشد سه هزار و هشتصد و شصت
اصل اين داستان از عربي به پارسي راه يافته و مجنون كه اسمش قيس بني عامر است پسر عموي ليلي بوده است.
ليلي و مجنون جامي، توسط شزيchezy به فرانسه و هارتمنHartman به آلماني ترجمه شده است.
7. خردنامه اسكندري: به بحر متقارب «فعولن فعولن فعولن فعول » می باشد. این کتاب یک مجموعه اخلاقی و ادبی است که با این بیت شروع می شود:
خردنامه اسكندري به شيوۀ اسكندرنامه نظامي گنجوي در ذكر حِكم و مواعظ ، از زبان فيلسوفان يونان كه هر يك را به عنوان خردنامه ناميده است مانند خردنامه ارسطاطاليس و خردنامه سقراط يا فيثاغورث يا افلاطون. اين منظومه در سال890 هجري به نام سلطان حسين بايقرا منظوم شده.
جامی یک مثنوی هم در مناسک حجّ منظوم ساخته که آن نیز مانند تحفة الاحرار به بحر سریع «مفتعلن مفتعلن فاعلن» است.
خیز که شد پرده کش و پرده ساز مطرب عشاق به راه حجـــاز
از جمله منظومه های جامی یکی هم تجنیس اللغات است.
جامی در فنّ معمّا هم چهار کتاب به عناوین «کبیر» ، « متوسط» ، «صغیر» و « اصغر» تالیف کرده است.
تأليفات منثور جامي نيز 7 كتاب به شرح زیر است:
1- نفحات الانس من حضرات القدس: اين كتاب در سال883 هجري تأليف يافته و آن شرح حال614 تن از فضلا و علما و مشايخ صوفيّه را حاوي است. اصل اين كتاب عربي بوده موسوم به «طبقات الصوفيّه» است كه بعدها خواجه عبدالله انصاري آن را به زبان هروي تقرير و توسيع نموده سپس جامي به حسب دستور امير عليشير نوائي آن را به فارسي ادبي در آورده و شرح حال مشايخ تا زمان خود را برآن افزوده است.
2.
لوايح: رساله است در سير و سلوك صوفيّه به نظم و نثر فارسي مشتمل بر
سي و سه لايحه و يك خاتمه هر لايحه شامل موضوعي از مراحل توحيد ربّاني و سير
و سلوك عرفاني اين رساله داراي عباراتي موجز و مختصر و مفيد است كه نكته هاي
بديع عرفاني را با رباعيّات نغز و دلنشين بيان ميكند يكي از لايحه ها چنين
آغاز ميشود: آدمي اگر چه به سبب جسمانيّت در غايت كثافت است امّا به حسب
روحانيّت در نهايت لطافت است، به هر چه توجّه كند رنگ آن
پذيرد:
تو جزوي و حق گل است اگر روزي چند انديشه گل پيشه كني گل باشي
3. كتاب لوامع في شرح الخمريّه: اصل خمريه قصيده اي است عربي در توحيد و سلوك ناظمش عمربن ابي الحسن حموي شهير به «ابن فارص» بوده است. اين قصيده به عربي و فارسي شروحي دارد كه از آن جمله شرح جامي است به نام «لوامع» و در سال 875 تحرير شده است.
4. شواهدالنبّوه: در حقيقت تتميم كتاب نفحات الانس است.
5. اشعة اللّمعات: به نثر فارسي در سلوك، شرح كتاب لمعات «فخرالدّين عراقي همداني» به درخواست وزير اميرعليشيرنوائي نوشته و مشتمل است بر مقدّمهاي و 28 لمعه.
6. بهارستان: كتابي است به شيوه و سبك گلستان سعدي داراي نظم و نثر اخلاقي به نام فرزندش ضياء الدّين يوسف تأليف كرده به سال892 هجري چنانكه گويد:
به وقتي شد آخركه تاريخ هجرت شود نهصد ار هشت بروي فزائي
بهارستان جامي در هفت روضه است و آن را «روضة الاخيار و تحفة الابرار» هم مينامند شرح حالي از شعرا در روضه هفتم دارد.
7.
نقدالنصوص في شرح نقش الفصوص: در تصوّف و اصطلاح اهل سلوك به فارسي
در حكمت و عرفان و در شرح وتفسير عقايد شيخ محي الدّين عربي «متوفي 628 هجري
قمري» مولّف فصوص الحكم و مختصر آن يعني نقش الفصوص است در اين كتاب جامي
اقوال مفسّرين ديگر خاصّه عقايد شيخ صدرالدّين محمد قونيوي را نيز داشته است.
تأليف آن به سال863 بوده است. در مورد جامي از تحقيقات ارزشمند استاد بزرگوار
جناب آقای كاظم خوش خبر استفاده شده و جاي تشكّر است.
هفت قصيده يا سبعه
معلّقه «مونث معلق» زني كه شوهرش گم شده زني كه نه شوهر حاضر دارد و نه
ميتواند شوهر ديگر اختيار كند ضمناً مطلّقه هر يك از معلّقات را گويند و آن
نام هفت قصيده منسوب به هفت تن از شاعران دوره جاهليّت عرب است كه در نوع خود
بي نظير بودند. گويند اين قصائد را به خاطر بلاغت و فصاحتي كه داشته است از
ديوار خانه كعبه آويخته بودند و اثر طبع مرداني چون:
1ـ
اِمْرَؤالقيسْ
2ـ طَرفه بن عَبد
3ـ زُهير بن ابي سلمي
4ـ از ابوعقيل
لبيدبن ربيعة العامري
5ـ عمر و بن كلثوم بن مالك
6ـ عنتره بن شداد
7ـ الحارث بن حلزه.
هفت اورنگ: در صورت فلكي به
هفت اورنگ موسوم است:
1- هفت اورنگ كهين يا دبّ اصغر يا بنات النعش صغري
كه به شكل «خرس» نمايانده شده است و روبروي بنات النعش كبري قرار دارد وآن را
خرس كوچك نيز نامند.
2- هفت اورنگ مهين يا دبّ اكبر يا بنات النعش كه هفت
خواهران و هفت برادران نيز ناميده اند و آن را خرس بزرگ نيز گويند.
هفت
گنج خسرو پرويز نام داستاني است از جمله360داستان باربد كه در فرهنگهاي فارسي
آمده و نظامي در خسرو شيرين آن را به نظم درآورده است و اين داستان در وصف
ثروت خسرو پرويز است كه آن هفت گنج نام دارد:
1-گنج عروس 2-گنج باد آورد 3-گنج افراسياب 4-گنج سوخته 5-گنج خضراء 6-گنج شاد آورد 7-گنج بار
فردوسي هم هفت گنج را بنام هفت گنج ديبۀ خسروي نگاشته است.
شاهنامه سلطنت خسرو پرويز، گفتار اندر بزرگي خسرو:
دگر گنج باد آورش خواندند شمــارش بكــردند و در مـانـدنــد
دگر آنكه نامش همي بشنوي تو خـوانــي و را ديـبــه خســــروي
دگر نامـور گنـج افراسيـاب كه كس را نبود آن به خشكي و آب
دگر گنج كش خواندي سوخته كز آن گنـج بُد كشــور افروختــه
دگر گنج كز در خوشاب بود كه بالاش يك تيـــــر پرتاب بـــود
كه خضرا نهادند نامــش روان همـــان نـــامور كاردان بخــــردان
دگر آنكه بد شاد ورد بزرگ كه گويند رامشگران ستـــرگ
انواع "تا" در ادبیات فارسی
به نام خدا
کاربرد حرف"تا" در ادبیات فارسی
نویسنده:دکتر مهران بیغمی
هیات علمی دانشگاه فرهنگیان
مقدمه:
برای پی بردن به معانی کلمات و به خصوص در شعر، نیازمند کنکاشی دقیق در کاربرد آن ها هستیم، به این منظور و با توجه به گستردگی حرف "تا" و معانی مختلف آن و جایگیری آن در جمله در موارد خاص،بر آن شدم تا کاربردهای مختلف این حرف را معرفی کرده ،نمونه هایی از آن موارد به دست دهم ،به این جهت ابتدا دسته بندی معنایی از این واژه به همراه نمونه های مختلف ارائه می شود و سپس نمونه هایی از ابیات خواجه ی راز ،حافظ شیراز،و نیز از رباعیات خیام معرفی می گردد. به عنوان نمونه در کتاب درسی زبان و ادبیات فارسی 1و2 سال چهارم متوسطه یک رباعی از خیام آمده که مفهوم رباعی نیازمند شناسایی حرف "تا" هست:
هر سبزه که بر کنار جویی رسته است گویی ز لب فرشته خویی رسته است
پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است
در این رباعی "تا" به عنوان یک شبه جمله و در معنای تحذیر و مواظب بودن به کار رفته است.
و یا در درس هفتم از همین کتاب "حدی خوان" در عبارت"تا ما در این سخن بودیم ،اشتری چند از بادیه به چاهسار آوردند تا آب دهند.
در دو مورد حرف "تا" معانی مختلف دیده می شود:در اول جمله به معنی "هنوز" و در نقش قید آمده است، و در ادامه به عنوان حرف ربط وابسته ساز به معنی"برای این که".
با این نمونه ها مشخص است که برای حرف"تا"کاربرد و معانی مختلفی هست که برای درک صحیح متون به آن نیاز داریم.
انواع "تا"
1- به عنوان عدد و شماره به کار می رود و گاهی به همراه عدد که می آید ممیّز است:
-هر روز از برای سگ نفس بو سعید یک کاسه شوربا و دو تا نانت آرزوست (سعدی)
- هر روز بیست تا نان بر طبقی نهاده بر روی آب فرود آمدی. (قابوسنامه)
2- به معنی "آگاه باش " و "هان" که صوت تحذیر است به کار می رود:
- نگر تا نداری به بازی جهان نه بر گردی از نیک پی همرهان (فردوسی)
یعنی مواظب باش که جهان را به بازی نگیری.
- ز صاحب غرض تا سخن نشنوی که گر کار بندی پشیمان شوی (سعدی)
یعنی مواظب باش که سخن دشمن را نپذیری.
و گاهی در این معنی به همراه واژه های"زینهار،الا،نگر،هان" می آید:
- الا تا نشنوی مدح سخنگوی.(سعدی)
نمونه هایی از دیوان حافظ:
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند قصد این قوم خطر باشد هان تا نکنی
خیال چنبر زلفش فریبت می دهد حافظ نگر تا حلقه ی اقبال نا ممکن نجنبانی
حافظا ترک جهان گفتن طریق خوش دلی است تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است
صد باد صبا این جا با سلسله می رقصند این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم
نمونه هایی از حکیم عمر خیام:
هان تا ننهیم ساغر باده زدست در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست
هان تا سر رشته خرد گم نکنی کانان که مدبرند سرگردانند
باقی همه رایگان نیرزد هش دار تا عمر گرانمایه بدان نفروشی
پس بر سر این دو راهه ی آز و نیاز تا هیچ نمانی که نمی یابی باز
3- به عنوان تخته و یک ورق و طاق وطاقه که در جامه ها مستعمل است:
-شد از مستی شتاب آورد بر شیر به یک تا پیرهن بی درع و شمشیر (نظامی)
- نثار ما که از قدیم با زر و سیم رفته است از آن آمل و طبرستان درمی صد هزار بوده است و فراخور این تایی چند محفوری و قالی.(تاریخ بیهقی)
4-به معنی "تنها " و در کلمه ی "یکتا" به معنی یگانه،وحید،فرید،است ، که در این معنا به عنوان اسم است و جایگاه اسم را دارد:
-که یاقوت یکتای اسکندری چو همتای دُر شد به هم گوهری (نظامی)
- خرقه پوشان صوامع را دو تایی چاک شد چون من اندر کوی وحدت لاف یکتایی زدم (سعدی)
- رخش ،آن طاق عزیز،آن تای بی همتا (اخوان ثالث) که دراین جا به معنی یکتا ومعادل تک و تنها به کار رفته است.
5- در تداول عام به معنی "مثل و مانند" به کار می رود،مانند:"من تای شما نیستم که رفتار شما را فراموش کنم" یعنی من مثل شما نیستم.که در این معنا به عنوان اسم است و جایگاه اسم را در جمله دارد.
-چون خواجه نظام نیست بزم آرایی بی صوت خوشش مباد خالی جایی
هر ساز که هست تای آن بتوان یافت طنبور وی است آن که ندارد تایی (کاتبی)
6- به معنی "تار،مو،رشته ی ریسمان"به کار می رفته است:
-یکی تا موی اندام تو بر من گرامی تر ز هردو چشم روشن (ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی)
- نماند از جان من جز رشته تایی مکش کین رشته سر دارد به جایی (نظامی)
7- به معنی "تار ،سیم"در آلات موسیقی:
وآن هشت تا بربط نگر جان را بهشت هشت در هر تا از او طوبی نگر صد میوه هر تا ریخته(خاقانی)
8- به معنی "لا،شکن،تو،چین،خم" مانند:هفت تا،یعنی هفت چین و شکن . و نیز همراه فعل می آید مثل تاکردن، به معنی دولا کردن.
یکی پر طمع پیش خوارزم شاه شنیدم که شد بامدادی پگاه
دگر روی بر خاک مالید و خاست چو دیدش به خدمت دو تا گشت و راست (سعدی)
- کز او سرو بن را دوتا گشت پشت فرو گفت پیغام های درشت (نظامی)
9- حرف تا همراه فعل"کرد" به معنی رفتار و عمل به کار می رود:
مانند: او خوب تا نکرد :یعنی خوب رفتار نکرد.
10- به عنوان حرف تعلیل به معنی"برای این که،تا این که " می آید:
- باری از این شهر بیرون رویم تا مگر ما بنمیریم.(ترجمه تفسیر طبری) در این جا به معنی "برای این که " به کار رفته است.
- چنین است رسم سرای سپنج بدان کوش تا دور مانی ز رنج (فردوسی)
- همی داشت خود در دل این شهریار چنین تا برآمد بر این روز چار (فردوسی)
- زین دایره ی مینا خونین جگرم ،می ده تا حل کنم این مشکل، در ساغر مینایی (حافظ)
- تا کمال علم او ظاهر شود این همه اسرار بر صحرا نهاد (فخرالدین عراقی)
- تا تماشای وصال خود کند نور خود در دیده ی بینا نهاد(فخرالدین عراقی)
- گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما/ تا به آواز شقایق که در آن زندانی است ،دل تنهایی تان تازه شود.(سهراب سپهری)
یعنی برای این که ......
- دست ها می سایم/ تا دری بگشایم/برعبث می پایم/ که به در کس آید/در و دیوار بهم ریخته شان/ بر سرم می شکند.(نیما یوشیج)
- تا چشم بشر نبیندت روی بنهفته به ابر چهر دل بند( ملک الشعرای بهار)
نمونه های دیگر از دیوان حافظ:
خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد
دست از مس وجود چو مردان حق بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
زاهد ، از کوچه ی رندان به سلامت بگذر تا خرابت نکند صحبت بد نامی چند
شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام تا نگردد زتو این دیر خراب آلوده
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود کو عشوه ای ز ابروی همچون هلال تو
تا بر دلش از غصه غباری ننشیند ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش
زلف بر باد مده تا ندهی بربادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک به در صومعه با بربط و پیمانه روم
باز کش یک دم عنان ای ترک شهر آشوب من تا ز اشک و چهره راهت پر زر و گوهر کنم
شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس تا به خاک در آصف نرسد فریادم
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای ماهروی تا منوّر گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه تا چو زلفت سر سودا زده در پا فکنم
خیز تا خرقه ی صوفی به خرابات بریم شطح و طامات به بازار خرافات بریم
دل نشان سخنم تا تو قبولش کردی آری آری سخن عشق نشانی دارد
حکیم عمر خیام نیشابوری را نیز ابیاتی است شیوا بدین منظور:
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم وین یک دم نقد را غنیمت شمریم
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما
هر یک به تو آن چه داد بستاند باز تا باز چنان شوی که بودی زآغاز
که در همه ی موارد حرف تا به معنی "تا این که" ،"برای این که" به کار رفته است.
نکته: گاهی حرف تا به همین معنای اخیر در مورد انتاج یا نتیجه بخشی و "بالنتیجه" معنی می دهد:
- همی خواستم تا جهان آفرین بدو داد آباد روی زمین (فردوسی) یعنی من از خدا درخواست می کردم ،در نتیجه خداوند بزرگ حکومت روی زمین را به او ارزانی داشت.
- امیر ماضی چند رنج برد تا قدر خان خانی یافت.(تاریخ بیهقی) یعنی سلطان محمود غزنوی آن قدر زحمت کشید ،در نتیجه قدرخان به مرتبه ی خانی رسید.
11- به معنی "مادام که" و "تا زمانی که" به کار می رود ،که در این صورت حرف ربط وابسته ساز است و جمله ی وابسته یا پیرو می سازد و آن را وابسته ی جمله ی پایه یا هسته می کند:
بسی آفرین خواند بر شهریار که نوشه بزی تا بود روزگار (فردوسی)
در این بیت از شاهنامه که نوعی شریطه محسوب می شود شاعر بقا را برای شهریار مادام که روزگار برجاست درخواست می کند
یعنی تا زمانی که روزگار برپاست تو جاودان بمانی.
- تا جان در تن است ، امید صد هزار راحت است.(تاریخ بیهقی)یعنی تا زمانی که زنده هستم امید به رهایی دارم.
- گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست (پروین اعتصامی)
یعنی تا زمانی که .......یا مادام که به داروغه خبر دهیم.....
نمونه هایی از دیوان حافظ:
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
یعنی تا وقتی که ساغر پر داری هم خود بنوش و هم دیگران را سرمست کن.
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس، مسلمان نشود (تا زمانی که)
از دست غیبت تو شکایت نمی کنم تا نیست غیبتی نبود لذّت حضور (تا وقتی که)
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود (تا وقتی که)
هر گز نمی شود ز سر خود خبر مرا تا در میان میکده سر بر نمی کنم (مادام که)
ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی طمع مدار که کار دگر توانی کرد (تا وقتی که)
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش (مادام که، تا زمانی که)
مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم (مادام که)
تا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستی (تا زمانی که)
در گوشه ی سلامت مستور چون توان بود تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی (مادام که)
12- حرف تا به معنی "که" به کار رفته است ،که در این مورد نیز به عنوان حرف ربط وابسته ساز است:
- بگو تا چه داری بیار از خرد که گوش نیوشنده زو بر خورد (فردوسی)
یعنی بگو که از خرد چه داری تا این که شنونده از آن بهره مند شود.
- همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ بر چاکری خشم گرفتی. (تاریخ بیهقی)
یعنی همیشه منتظر بود که پادشاه بزرگی نسبت به زیر دست خود خشمگین شود.
- عمر گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا (سعدی)
-آخر چه کنم من و چه بد کردم تا بند ملک بود سزاوارم( مسعود سعد سلمان)
نمونه هایی از دیوان حافظ:
عمری است تا من در طلب هر روز گامی می زنم دست شفاعت هر زمان در نیکنامی می زنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم در کار چنگ و بربط و آواز و نی کنم
عمری است تا به راه غمت رو نهاده ایم روی و ریا ی خلق به یک سو نهاده ایم
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم کز بهر جرعه ای همه محتاج آن دریم
13- گاهی حرف تا به معنی "از هنگامی که ،از آن گاه که،از وقتی که " ، "آغاز زمان " به کار می رود که ابتدای زمانی است و از نظر زبان فارسی ،حرف ربط وابسته ساز است.:
- تا جهان بود از سر آدم فراز کس نبود از راز دانش بی نیاز (رودکی)
یعنی از آغاز خلقت انسان، کسی از دانش بی نیاز نبوده است.
- تا خار غم عشقت آویخته در دامن کوته نظری باشد رفتن به گلستان ها (سعدی)
یعنی از آن زمانی که .....
- تا دل به مهرت داده ام در بحر فکر افتاده ام چون در نماز استاده ام گویی به محراب اندری
یعنی از وقتی که به عشق تو وابسته شدم.....
نمونه هایی از دیوان حافظ:
مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند زمانه تا قصب زرکش قبای تو بست (از وقتی که)
بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم (از وقتی که)
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم (از زمانی که)
تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده است دل سودازده از غصه دونیم افتاده است
بر دوخته ام دیده چو باز از همه عالم تا دیده ی من بر رخ زیبای تو باز است
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است
مرا تا عشق تعلیم سخن کرد حدیثم نکته ی هر محفلی بود
محترم دار دلم کاین مگس قند پرست تا هواخواه تو شد فرّ همایی دارد
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت
مگر که لاله بدانست بی وفایی دهر که تا بزاد و بشد جام می زکف ننهاد
صوفی زکنج صومعه با پای خم نشست تا دید محتسب که سبو می کشد به دوش
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق هر دم از نو غمی آید به مبارک بادم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
در تمام ابیات بالا حرف "تا" در معنی آغاز زمان و از وقتی که " به کار رفته است.
14- گاهی حرف تا به معنی "اگر" به کار می رود و از ادوات شرط است:
- گرد تو گیرم که به گردون رسم تا نرسانی تو مرا چون رسم (نظامی)
یعنی اگر تو مرا نرسانی چگونه می توانم برسم؟
- تا نگرید طفل کی نوشد لبن (مولوی) یعنی اگر طفل گریه نکند شیر نمی نوشد.
- ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی (حافظ)
یعنی اگر راهرو نباشی......
- تا راه قلندری نپویی ،نشود رخساره به خون دل نشویی،نشود (خیام)
یعنی اگر راه قلندری را نپیمایی به مقصود نمی رسی.
15- گاهی به همراه کلمات پرسشی می آید و دال بر پرسش دارد،مانند:تاچند،تاکی،تاچه حد،تا وقت :
- تا کی بری عذاب کنی ریش را خضاب تا کی فضول گویی و آری حدیث غاب (رودکی)
- تا کی چو صبا بر تو گمارم دم همّت کز عنچه چو گل خرّم و خندام به در آیی(حافظ)
- تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا حیف است ز خوبی که بود عاشق زشتی(حافظ)
- تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام در کمینم و انتظار وقت فرصت می کشم(حافظ)
16- تا به معنی "الی" عربی و توالی زمان و افراد و خانواده می آید:
- ز گرشاسب شد مانده بُد یادگار پدر تا پدر تا به سام سوار (فردوسی)
- کیومرث و جمشید تا کیقباد کسی از مسیحا نکردند یاد (همان)
17- به معنی پایان و غایت زمان به کار می رود که حرف اضافه محسوب می شود:
- سلطان مسعود خلوت کرد با وزیر و آن خلوت تا نماز پیشین بکشید.(تاریخ بیهقی)
- از دم صبح ازل تا آخر شام ابد دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود (حافظ)
- گر ابر چو آب خاک را بر دارد تا حشر همه خون عزیزان بارد (خیام)
- چون حاصل آدمی در این خارستان جز خوردن غصّه نیست تا کندن جان (همان)
نمونه های دیگر از دیوان حافظ:
دوش در حلقه ی ما قصّه ی گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
نقش خیال تو تا وقت صبحدم بر کارگاه دیده ی بی خواب می زدم
فریب دختر رز طرفه می زند ره عقل مباد تا به قیامت خراب طارم تاک
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
شب قدری چنین عزیز و شریف با تو تا روز خفتنم هوس است
از کران تا به کران لشکر ظلمست ولی از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ و گرنه تا به ابد شرمسار خود باشیم
ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی ربع را بر هم زنم اطلال را جیحون کنم
در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی ره بپرسیم مگر پی به مهمّات بریم
تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش هر نفس با بوی رحمن می وزد باد یمن
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی
18- حرف تا گاهی به معنی"تا زمانی که " ،"تا آن گاه که" به کار می رود و حرف ربط وابسته ساز است:
مثل: تا گوساله گاو شود دل صاحبش آب شود.(ضرب المثل) یعنی تا آن گاه که......
- تا صدف قانع نشد پر در نشد (مولوی)
- تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد(نظامی)
- تا نباشد چیزکی ،مردم نگویند چیزها.(ضرب المثل)
19- گاهی حرف تا به معنی پایان و غایت مکانی است و حرف اضافه محسوب می شود:
میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است
تبیره زن بر آمد ز درگاه طوس زمین کوه تا کوه گشت آبنوس (فردوسی)
از جرم حضیض خاک تا اوج زحل کردم همه مشکلات گردون را حل (خیام)
گفت می باید تو را تا خانه ی قاضی برم گفت قاضی از کجا در خانه ی خمّار نیست(پروین اعتصامی)
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم (سعدی)
در این بیت در مصراع اول تا به عنوان حرف تعلیل و به معنی" برای این که" آمده و در مصراع دوم غایت مکانی را نشان می دهد که به عنوان حرف اضافه است.
نمونه هایی از دیوان حافظ:
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی تا در میکده شادان و غزلخوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان تا لب چشمه ی خورشید درخشان بروم
رهرو منزل عشقیم و ز سرحد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل تا سراپرده ی گل نعره زنان خواهد شد
صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا
فرق است از آب خضر که ظلمات جای اوست تا آب ما که منبعش الله اکبر است
با صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست وز رفیقان ره استمداد همت می کنم
از پای تا سرت همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
20- گاهی به معنی "باید منتظر بود ،ببینیم که،باید دید که، خدا داند که....." به کار می رود و به عنوان حرف ربط وابسته ساز محسوب می شود:
این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست (خیام)
سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت (سعدی)
گوشم به راه تا که خبر می دهد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم (سعدی)
یکی دشت با دیدگان پر زخون که تا او کی آید ز آتش برون( فردوسی)
یعنی همه منتظر بودند و امیدوار بودند که او از آتش بیرون آید.
نمونه هایی از دیوان حافظ:
روز اول رفت دینم بر سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز تا که را خون دل از دیده روان خواهد شد
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست
صالح و طالح متاع خویش نمودند تا که قبول افتد و که در نظر آید
حالی درون پرده بسی فتنه می رود تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
بر خود چو شمع خنده زنان گریه می کنم تا با تو سنگدل چه کند سوز و ساز من
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست تا در میانه خواسته ی کردگار چیست
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز بنیاد بر کرشمه ی جادو نهاده ایم
تا درخت دوستی کی بر دهد حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
تا غنچه ی خندانت دولت به که خواهد داد ای شاخ گل رعنا از بهر که می رویی
بر خاک درت بسته ام از دیده دو صد جوی تا بو که تو چون سرو خرامان به در آیی
21-گاهی به معنی "همین که ،به محض این که ، به مجرد این که " به کار می رود و حرف ربط وابسته ساز محسوب می شود:
- تا تو را از دور دیدم رفت عقل و هوش من.(صائب) یعنی همین که تو را از دور دیدم
- تا خبر یافتند ده دوازده فرسنگ جانب ولایت خود رفته بود.(تاریخ بیهقی)یعنی به محض این که....
- سلطان ازل گنج غم خویش به ما داد تا روی در این منزل ویرانه نهادیم (حافظ)
یعنی به مجرد این که.......
- تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
22- گاهی حرف تا برای اغرا و تشویق و برانگیختن به کار می رود:
- الا تا درخت کرم پروری گر امید داری کز او بر خوری(سعدی)
- ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی هزار نکته در این کار هست تا دانی(حافظ)
- وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی حاصل از حیات ای جان یک دم است تا دانی (حافظ)
23- حرف تا گاهی به معنی "هر اندازه ،هرقدر" به کار رفته است:
- به امروز ما باز کی در رسیم که تا بیش تازیم بیش از پسیم(اسدی)
یعنی هرقدر هم که بیشتر می تازیم باز از پس هستیم.
- نمد زود برکش چو شد زآب تر که تا بیش ماند ،گرانبارتر (اسدی)
یعنی هراندازه بیشتر بماند سنگین تر می شود.
- مزن تا توانی بر ابرو گره که دشمن اگر چه زبون ،دوست به(سعدی)
یعنی هر قدر و تا آن جا که می توانی......
24- گاهی حرف تا به معنی "حتی" به کار رفته است:
- همه چیز به سیم خریدندی تا کاه و هیزم.(تاریخ سیستان) یعنی همه چیز را حتی کاه و هیزم را با سیم می خریدند.
منابع و مآخذ:
1- ادبیات فارسی 2 ،سال دوم دبیرستان،دفتر برنامه ریزی و تالیف کتاب های درسی،تهران،1386
2- ادبیات فارسی 3،سال سوم دبیرستان ،دفتر برنامه ریزی و تالیف کتاب های درسی کد 249/1،تهران 1386
3- زبان و ادبیات فارسی 1و2 دوره ی پیش دانشگاهی (سال چهارم) ،دفتر برنامه ریزی و تالیف کتاب های درسی ،کد283/1،تهران،1388
4- دیوان حافظ،تصحیح دکتر غنی و قزوینی،نشر کتاب فروشی فخر رازی،تهران،1363
5- رباعیات خیام
6- فرهنگ فارسی ،دکتر محمد معین،جلد اول،انتشارات امیر کبیر،تهران،1364
7- لغت نامه ،علی اکبر دهخدا،جلد چهارم،انتشارات دانشگاه تهران،تهران،1373
نکات مفید ادبیات فارسی
ادبیات فارسی تهیه تهیه کننده:دکتر مهران بیغمی
اضافه های تشبیهی:
کیمیای عشق-کیمیای سخن- پیک اوهام- باران رحمت- گنج فلک- سقف فلک- باغ رخ- دریای رحمت- متاع سعادت- حجاب خیال- پرده ی بود- شاخ قرب- خانه ی شرع- دریای اندیشه- چشمه ی غیب- خرمن هستی- خار ستم- گنج راز- دریای معنی- چراغ بصر- شمع دل- کعبه ی دل- کمان ابرو- کشت هنر- گل فتح- تیغ زبان- پیرایه ی فتح- شیشه ی آسمان- رخش همت- دریای لشکر- طوفان آتش- شبدیز ظلمات- طاس خورشید- کمان مه نو- تیر باران- سیل خون- زاغ کمان- زنجیر زلف- دولاب چرخ- زنگی شب- آیینه ی ماه- بار منّت – قید عطا- باران اشک- کارگاه مراد- چشمه ی آفتاب- موج بلا- دانه ی حرص- چراغ گل- ابلق ایام- شیر خرد- اطلس چرخ- قلزم رحمت- گنج بقا- چشمه ی رخشان مهر- چشمه ی احسان- آیینه ی دین- محتسب عدل- گنجینه ی تقدیر- آیینه ی خیال- شمع خرد- ملک سخن- گنج حقیقت- خمکده ی دین- سبحه ی پروین- تتق معرفت- رایض توفیق- خلعت اخلاص- شاهد صبح- اوتاد کوه- طایر اقبال- چشمه ی جان- ناوک غم—شحنه ی شوق- سیلاب عدم- تیغ سیاست- کوه غم- سکه ی دل- تتق آسمان- زندان جهالت- باد حوادث- تیغ زبان- دُرج دهان- لوح جبین- خانه ایمان- تیر صواب- شاخ شرع- دود گناه- خوان رضا- خوان نعمت- چاه زمین- گنج وجود- گنج صبر- آتش حرص- دولت خرسندی- پرده ناموس- وظیفه روزی- فراش باد صبا- مهد زمین- دایه ابر بهاری- بنات نبات- قبای سبز ورق- اطفال شاخ- کلاه شکوفه- قبه ی عرش- سقف نیلگون آسمان- رشته ناگسستنی ایمان- زنگ غم- گل های شادی و امید- باغ خاطر کاروانیان- نهال یکتا پرستی- مزرعه چشم- باغ نگاه- شراب فرقت- دروگر زمان- رشته جان- بارگاه صفا- لعل لب- خانه دل- قمار عشق- کشتی عشق- اقلیم عشق- آتش عشق- کیمیای جان- با ر امانت- گنج معرفت- تخم محبت- قصر امل- شبستان تیره وتار درون- زوایای خاطر- تنبوشه ی حنجره- کمرکش حلقوم- کتل شکم- گردنه ی روده- رشته های باران- موج الست- کشتی قالب- جام معرفت- کیمیای هستی- جام عافیت- شاخ آرزو- گل عیش- مرغ دل- پرده ی عفاف و عصمت- ظلمات جهل و ضلال – چراغ هدایت- خواب غفلت- پلیدی گناه- آتش نخوت- خرمن اعمال- دریای عشق- دریای وهم- پرده ی غنچه- قطرات درشت باران ستاره- دفتر عشق- جامه ی تقوا- پرده ی گمراهی- فوج بلا- جامه ی خواری- تیر بلا- کشتی درد- آتش شوق- بار غم- حصار بردباری- درخت دوستی- بیشه ی تحقیق- برگستوان برف- خنگ عنان گسسته ی برف- دشت معرفت- بیابان بلا- شمع خرد- تاریکی جهل-
اضافه های استعاری:
صولت خشم- لجاج شهوت- نخوت باد- شوکت خار- خنده گلستان- اشارت صبح- نگاه وحشتناک غار- سایه مرگ ونیستس- دامن کوه- سینه خشک کویر- لب استخر- خنده گل- ترس درخت- پایه عرش- پای کوبی عقل- دامان اندیشه- پای خرد- عنان خرد- لگام نفس- پای درخت- بازوی همت- در فتنه- رخسار خورشید- خنده صبح- چشم فتنه- در رخنه- چشم دل- دست روزگار-پای اوهام- پایه افکار- دست شکوه- دوش ناله- ناف سنگ- جگر گل- زبان سوسن- دل غنچه- چشم فتنه- دست شرم- رقص فتنه- خون سنگ- بازوی مهر- عنان دل- چشم خورشید- پشت فلک- چشم قمر- سجده بنفشه- ستون سپهر- پای قلم- طرّه ی شب- رگ جان- پای دل- چشم یقین- دامن اندیشه-زبان سبزه- تسبیح درخت- خنده آفتاب- دست نیاز- گردن استکبار- پای تعدی- کنگره عرش- کنگره هنر- فرق عافیت- دامن دل- جگر زمین- غارت خزان- دست چنار-کنگره کبریا- دست ظلم – سقف شب- روح کلام
اضافه های مقلوب:
این واژه ها در اصل ترکیب اضافی مقلوب بوده اند که با حذف کسره اضافه(نقش نمای اضافه) به واژه مرکب یا مشتق-مرکب" تبدیل شده اند:
گلاب – داروخانه- کارخانه- کتاب خانه- گل خانه- مهمان سرا- مهمان خانه- کاروان سرا- دانشسرا- آب انبار- کارنامه- بارنامه- روزنامه- گلاب درّه-آب راه- خون بها- شب کلاه- دست بند- صندوق خانه- شاهکار- دست مایه- جنگ افزار
واژه های مرکب یا مشتق – مرکب زیر در حقیقت فشرده ی یک جمله سه جزئی با مفعول هستند:
راهنما- خداشناس- دانشجو- راز دار- روان شناس- خاک انداز- مدادپاک کن- خرمن کوب- گل گیر- آتش نشان- آرام بخش- سرباز- دامن گیر- نمک نشناس- آب پاش- سخن گو- راهزن- سرودخوان- دانش پژوه- دانش آموز- قایقران- راه انداز- گوهر فروش- دوربین- حقیقت شناس- حق نگر- تیغ کش- آدم کش- تیرانداز- دلجو- چشم نواز- دل نواز- آواز خوان- کیف قاپ- داروفروش- حق طلب- چای ساز- شکرریز- آشپز- ناخن گیر- هواپیما- قلم تراش- دلبر- دلربا- نماز خوان- گردن کش- مردم آزار- کارت پخش کن- گلاب پاش- دور اندیش- عاقبت نگر- دروغ گو- وطن خواه- هیجان انگیز- تاسف انگیز- نفرت بار- تعجب آور- طالع بین- خداپسند- چادر نشین- بیابان گرد- محبت آمیز- خود خواه- خود بین- خویشتن دار-هواشناس –یکه تاز-مردم دار- دور اندیش- بالابر- کار ساز- آهنگ ساز- کار چاق کن- برف پاک کن- پی گیر- نی نواز- روح انگیز- روزی رسان- روزی ده- دل کش- عطاده- دل شکر- جان ستان- غیب دان- کاردان- حقوق دان- حساب دار- انباردار- رنج آور- چای ساز
واژگان زیر از فهرست زبان حذف شده اند :
آزفنداک(رنگین کمان)-سوفار(دهانه تیر)- ملطّفه(نامه کوتاه و خلاصه)- برگستوان(پوشش جنگی)- چهارآینه(نوعی لباس جنگی)- دستار(عمامه)- قرطاس(کاغذ)-دراعه(بالاپوش)- جبه(لباس)-باد افره(کیفر)
واژگان زیر تحول معنایی پیدا کرده اند،یعنی معنای قدیم خود را از دست داده و معنی جدید پذیرفته اند:
(ابتدا معنی قدیم و سپس معنی جدید ذکر شده است)
مزخرف(آراسته به جواهر- بیهوده)- رعنا(زن احمق و کم خرد- خوش اندام)- شوخ(چرک- بذله و لطیفه)- سوگند(ترکیبی از گوگرد- قسم)- کثیف(انباشته و ترکبی شده- آلوده)- تماشا(گشت و گذار- دیدن)- دستور(وزیر،اجازه،راهنما- فرمان)-جناب(آستان و پیشگاه-اسم وآقا)-سفینه(دفتر شعر-زیردریایی و فضا پیما) –
واژگان زیر هم معنای قدیم را دارند وهم معنای جدید پذیرفته اند:
سپر(وسیله دفاع در جنگ- سپر ماشین)- رکاب(زین ابزار و رکاب اسب- پله ماشین و رکاب دوچرخه)- یخچال(محل ذخیره برف و یخ در کوه- وسیله ای در آشپزخانه)- زین(زین اسب- صندلی دوچرخه)- کرسی(وسیله گرمایشی- صندلی و مسند)- دفتر(کتاب- محل کار)- برج(ماه سال-ساختمان بلند)- شمع( همان که می سوزد،- قسمتی در ماشین)- فرمان( دستور- قسمتی در ماشین)
تخلص شاعران:
- نورالدین عبدالرحمن جامی: ابتدا دشتی و سپس جامی
- مولوی:خاموش ،خمش،شمس
- ابوالمجد مجدود ابن آدم :سنایی (تنها شاعری که بچه آدم بود)
جلال الدین همایی: سنا
قائم مقام فراهانی:ثنا
محمد رضا رحمانی: مهرداد اوستا
حسین ممتحنی: حمید سبزواری
- محمد حسین رهی معیری: رهی
- محمد حسین بهجت تبریزی:شهریار
زیب النسا: مخفی
مهدی اخوان ثالث:م.امید - هوشنگ ابتهاج: سایه - علی اسفندیاری:نیما یوشیج
شباهت های اسمی در تاریخ ادبیات :
آواز پر جبرئیل: شهاب الدین یحیی سهروردی
آواز گل سنگ: فاطمه راکعی
آیینه ی اسکندری: امیر خسرو دهلوی
اسکندر نامه: نظامی
اسکندر مقدونی:ولتر
خرد نامه ی اسکندری: جامی
الهی نامه:خواجه عبدالله انصاری(به نثر)
الهی نامه:سنایی غزنوی(به نظم) نام دیگر مثنوی حدیقة الحقیقه سنایی است
الهی نامه:عطار نیشابوری(به نظم)
کمدی الهی :دانته
اسرار نامه:عطار نیشابوری
اسرار التوحید:محمد ابن منوّر (این کتاب در شرح احوال ابوسعید ابوالخیر نوشته شده)
بوی جوی مولیان: مجموعه شعر دکتر شفیعی کدکنی
بوی جوی مولیان: بخشی از کتاب" بخارای من ایل من" از محمد بهمن بیگی
بوی جوی مولیان: عنوان شعر معروف رودکی است که حافظ در بیتی، آن را تضمین کرده است:
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم کز نسیمش"بوی جوی مولیان آید همی"
تاریخ بیهقی:ابوالفضل بیهقی (نام دیگر آن تاریخ مسعودی است)
تاریخ بیهق: علی ابن زید بیهق معروف به ابن فندق( بیهق نام قدیم سبزوار است)
تاریخ فردریک کبیر:توماس کارلایل
تاریخ یک جنایت:ویکتور هوگو
تحفة الاخوان:عبدالرزاق کاشی
تحفةالاحرار:عبدالرحمن جامی
جام جم:اوحدی مراغه ای
جام جهان نما:دکتر محمد علی اسلامی ندوشن
جامع التمثیل: حبله رودی(در تمثیل های فارسی و عربی)
جامع الحکمتین:ناصر خسرو
چشمه:مجموعه شعری دکتر اسلامی ندوشن
چشمه ی روشن: غلامحسین یوسفی (موضوع آن نقد ادبی است)
چشم هایش:بزرگ علوی (داستان)
مثل چشمه مثل رود : قیصر امین پور (شعر)
حماسه ی کویر :دکتر ابراهیم باستانی پاریزی
کویر:دکتر علی شریعتی
خط خون: علی موسوی گرمارودی
سه قطره خون: صادق هدایت
داستان باستان:احسان یارشاطر
داستان داستان ها: دکتر اسلامی ندوشن
داستان دو شهر:چارلز دیکنز
داستان من و شعر:نزار قبانی( این کتاب را دکتر یوسفی ترجمه کرده است)
داستان های دل انگیز در ادبیات فارسی:دکتر زهرا خانلری(کیا)
داستان های عیّاری در ادب فارسی:اقبال یغمایی
دیداری با اهل قلم:دکتر غلامحسین یوسفی
دیدار صبح:طاهره صفارزاده
تنفس صبح: دکتر قیصر امین پور
راه آب نامه: محمد علی جمالزاده
راه بئر سبع:اثل مانین
راه های سرنوشت:ویلیام سیدنی پورتر (اُ.هنری)
رساله ی دل و جان:خواجه عبدالله انصاری
رساله ی دلگشا:عبید زاکانی
رساله ی قشیریه: ابوالقاسم قشیری
روضةالانوار:خواجوی کرمانی
روضه ی خلد:مجد خوافی (به تقلید از گلستان سعدی)
روز ها : دکتر اسلامی ندوشن
آن روزها: دکتر طه حسین (این کتاب ترجمه ی الایام است که دکتر حسین خدیو جم انجام داده است)
زادالعارفین:خواجه عبدالله انصاری
زادالمسافرین: ناصر خسرو
سرود درد :حمید سبزواری(حسین ممتحنی)
سرود سپیده:حمید سبزواری
سرود رگبار:موسوی گرمارودی
سِفر پنجم:طاهره صفارزاده
سفر سوختن:فاطمه راکعی
سفر شرق:لامارتین
سفرنامه:ناصرخسرو
سفرنامه ی "به سوی اصفهان" :پیر لوتی (ترجمه:بدرالدین کتابی)
سفرنامه ابن بطوطه ( رحله ابن بطوطه،تحفةالنظار و غرایب الامصار)
سندبادنامه (منثور): ظهیری سمرقندی
سندبادنامه(منظوم):ازرقی هروی
سه تار:جلال آل احمد
سه تفنگ دار:الکساندر دوما
سه قطره خون:صادق هدایت
سیرت رسول الله : دکتر عباس زریاب خویی
سیره ی رسول الله:قاضی ابرقو
الفیه:ابن مالک
فیه ما فیه:مولوی
قصص الانبیا: ابواسحاق نیشابوری
قصص العلما:تنکابنی
قصه های دوشنبه:آلفونس دوده (ترجمه دکتر زرین کوب)
قصه های کوتاه برای بچه های ریش دار:محمد علی جمالزاده
قصه ی ما به سر رسید:محمد علی جمالزاده
قصه های خوب برای بچه های خوب: مهدی آذر یزدی
ققنوس(منثور): وارنر
ققنوس(منظوم):نیما یوشیج (این شعر اولین شعر کاملا نو نیماست که در سال 1316سرود)
کارنامه بلخ: سنایی غزنوی (در مطایبه است)
کارنامه سفر چین: دکتر اسلامی ندوشن (سفرنامه است)
مثل درخت در شب باران: دکتر شفیعی کدکنی
مثل چشمه،مثل رود: دکتر قیصر امین پور
مجالس پنج گانه:سعدی
مجالس سبعه:مولوی
مردی در تبعید ابدی: نادر ابراهیمی
مردی که می خندد:ویکتور هوگو
هفت اورنگ :جامی
هفت پیکر:نظامی (نام دیگر این مثنوی"بهرام نامه و هفت گنبد "است)
هفت کشور:محمد علی جمالزاده
خاتون هفت قلعه:باستانی پاریزی
اژدهای هفت سر:باستانی پاریزی (این کتاب به تبیین راه ابریشم در طول تاریخ می پردازد)
وادی هفت واد: باستانی پاریزی
آسیای هفت سنگ:باستانی پاریزی
هشل الهفت: باستانی پاریزی
هفت اورنگ جامی: 1- سلامان و ابسال 2- سلسلةالذهب 3- تحفةالاحرار 4- سبحةالابرار 5- یوسف و زلیخا 6- مجنون و لیلی 7- خردنامه اسکندری
هفت شهر عشق ( هفت مرحله سیر و سلوک عارفانه): 1-طلب 2- عشق 3- معرفت 4- استغنا 5- توحید 6- حیرت 7- فقر و فنا (طعم اتحف)
خمسه نظامی:1- مخزن الاسرار 2- لیلی و مجنون 3- خسرو شیرین 4- هفت پیکر 5- اسکندر نامه
خمسه خواجوی کرمانی: 1- روضةالانوار 2- همای وهمایون 3- گل و نوروز 4- کمال نامه 5-گوهرنامه
خمسه امیر خسرو دهلوی: 1- مطلع الانوار 2- مجنون ولیلی 3- شیرین وخسرو 4- آیینه اسکندری
5- هشت بهشت
نمونه های موفق ادبیا ت غنایی:
تغزّل: سعدی، حافظ ، رودکی
عرفان: سنایی ،عطّار ، مولوی ، حافظ
مناجات نامه: سنایی ، وحشی بافقی
هجو، هزل، طنز : به ترتیب:سوزنی سمرقندی ، انوری ، عبید زاکانی
مرثیه: خاقانی ، رودکی ، محتشم کاشانی ، سعدی ، بهار
حبسیه: فرخی یزدی ، خاقانی ، مسعود سعد سلمان
شکوائیه: ناصر خسرو ، رودکی ، خیّام
ساقی نامه: نظامی ، حافظ ، رضی الدین آرتیمانی
مدیحه سرایی: عنصری ، فرخی ، منوچهری ،انوری
منظومه های عاشقانه: فخرالدین اسعد گرگانی ، نظامی ، عنصری
ترجمه ها:
1- نهج البلاغه ، از سید رضی ، ترجمه : دکتر سید جعفر شهیدی
2- صحیفه ی سجادیه : از امام سجاد ، ترجمه:جواد فاضل
3- تاریخ بلعمی : از محمد بن جریر طبری ، ترجمه : ابو علی بلعمی
4- الایام : از دکتر طه حسین ، ترجمه : دکتر حسین خدیو جم
5- قصه های دوشنبه : از آلفونس دوده، ترجمه : دکتر عبدالحسین زرین کوب
6- نامه های آسیاب من: از آلفونس دوده ، ترجمه: دکتر عبد الحسین زرین کوب
7- داستان من و شعر : از نزار قبانی ، ترجمه : دکتر غلامحسین یوسفی
8- شیوه های نقد ادبی : از دیوید دیچز ، ترجمه: دکتر غلامحسین یوسفی
9- مائده های زمینی : از آندره ژید، ترجمه: جلال آل احمد و پرویز داریوش
10 – قمار باز: از داستایوسکی ، ترجمه : جلال آل احمد
11- طاعون : از آلبر کامو، ترجمه : جلال آل احمد
12- کرگدن : از اوژن یونسکو، ترجمه : جلال آل احمد
13- عبور از خط : از ارنست یونگر ، ترجمه: جلال آل احمد
14- ابطال الباطل : ترجمه : عبدالله مستوفی
15- انقلاب کبیر فرانسه: ترجمه : عبدالله مستوفی
16- چهل ساعت محاکمه : ترجمه: عبدالله مستوفی
17- محاکمه ی انسان و حیوان : ترجمه: عبدالله مستوفی
18- بینوایان : از ویکتور هوگو ، ترجمه: حسینقلی مستعان
19- تو را می خوانم : از پابلو نرودا، ترجمه: فرامرز سلیمانی و احمد کریمی حکاک
20- ترانه ی من: از شکسپیر،ترجمه: سعید سعید پور
21- سفرنامه به سوی اصفهان : از پیر لوتی ، ترجمه: بدرالدین کتابی
22- تحفةالنظار و غرایب الامصار : از ابن بطوطه،گردآوری: ابن جزی ، ترجمه: دکتر محمد علی موحد
23- ماه نو و مرغان آواره: از تاگور ، ترجمه: ع. پاشایی
24- ذن چیست؟: ترجمه: ع. پاشایی
25- گفتار در روش به کار بدن خرد: از دکارت، ترجمه: ذکاءالملک فروغی
26- اتللو: از شکسپیر ف ترجمه: ناصر الملک
27- عظمت و انحطاط رومیان: ترجمه: دهخدا
28- روح القوانین: ترجمه : دهخدا
حکایت معراج پیامبر اسلام(ص)
به تمکین و جاه از ملک برگذشت
چنان گرم در تیه قربت براند
که در سدره جبریل از او باز ماند
بدو گفت سالار بیت الحرام
که ای حامل وحی برتر خرام
بگفتا فراتر مجالم نماند
بماندم که نیروی بالم نماند
اگر یک سر مو فراتر پرم
فروغ تجلی بسوزد پرم
(سعدی)
يكي از معجزات علمي و عملي پيامبر اعظم(ص) كه به تصريح قرآن كريم در سايه عبوديت آن
حضرت رخ داده، «معراج» است كه در اولين آيه سورة اسرا و آيات هشتم تا هجدهم سورة
نجم ميتوان اشاراتي را دربارة آن مشاهده كرد. آغاز ماجرا در سورة اسرا چنين آمده
است:
پاك و منزه است خدايي كه بندهاش را در يك شب از مسجدالحرام به مسجد الاقصي
برد كه گرداگردش را پربركت ساختيم، تا نشانههاي خود را به او نشان دهيم. او شنوا و
بيناست.
البته آنگونه كه از روايات برميآيد معراج ضمن دو مرحله انجام شده است
در مرحله اول همانگونه كه در آيه فوق مشاهده كرديم ايشان را شبانه از مسجدالحرام
تا مسجدالاقصي سير ميدهند و پس از آن تا آسمان هفتم و تا جايي صعود ميكنند كه
احدي جز خداوند متعال حضور نداشته است و تمام اين ماجرا در بيداري بوده و بنابر نظر
اكثر علماي شيعه با همين بدن جسماني اتفاق افتاده و نه در خواب يا با روح زيرا
معراج صرفاً روحاني فضيلت چنداني را براي ايشان اثبات نميكند و چنان عظمتي را كه
مورد تأكيد و روايات است بر نميتابد.
مرحله دوم معراج در سورة نجم چنين توصيف
شده است:
سپس [پيامبر(ص) در شب معراج] نزديك و نزديكتر شد، تا آنكه فاصله او
[با مقام قرب خاص خدا] به اندازه طول دو كمان يا كمتر بود. در اينجا، خداوند آنچه
را وحي كردني بود، به بندهاش وحي كرد. آنچه را ديد، انكار نكرد. آيا با او دربارة
آنچه ديد، مجادله و ستيز ميكنيد؟ و بار ديگر نيز او را نزديك سدرةالمنتهي كه بهشت
جاويدان در آنجاست، ديده است. در آن هنگام كه چيزي (شكوه و نور خيرهكنندهاي)
سدرةالمنتهي را پوشانده بود. چشم او هرگز منحرف نشدو طغيان نكرد. (آنچه را ديد،
واقعيت بود) او در شب معراج، برخي نشانههاي بزرگ پروردگارش را ديد.
هر چند
روايات دربارة معراج آنقدر متعدد است كه به حد تواتر رسيده و مورد قبول همگان
ميباشد ليكن راجع به زمان، مكان و تعداد دفعات وقوع آن ميان محدثان، مورخان و
مفسران اختلاف نظر وجود دارد:
ـ زمان اولين معراج را بهتر است نه ماه يا دوسال
پيش از ولادت حضرت زهرا(س) بدانيم زيرا حضرت محمد(ص) روزي در جواب يكي از همسران
خود كه از شدت محبت به فرزندشان گله كرده بود، تشكيل نطفه ايشان را در آسمان و شب
معراج خواندهاند.3
ـ مكان آن نيز خانه حضرت خديجه(س) خانة امهاني خواهر حضرت
علي(ع)، شعب ابيطالب، و مسجدالحرام در كنار كعبه گفته شده است.
ـ آنگونه كه از
ظاهر روايات برميآيد، احتمالاً معراج بيش از دو مرتبه و طي دفعات متعدد اتفاق
افتاده كه يكي از آنها بسيار شاخص و معروف شده كه گفته شده اين معراج در شب هفدهم
ماه رمضان سال دهم بعثت اتفاق افتاده است.4
معراج در يك
نگاه
روشنايي روز از صحنه گيتي رخت بر بسته و تاريكي شب، همه جا را فرا
گرفته بود. مردم از كار و تلاش روزانه، دست كشيده و در خانه خود آرميده بودند.
پيامبر اسلام نيز ميخواست پس از اداي فريضه، براي رفع خستگي در بستر آرام بگيرد.
ناگهان صداي آشناي جبرئيل امين را شنيد: «اي محمد! برخيز! با ما همسفر شو؛ زيرا
سفري دور و دراز در پيش داريم».
جبرئيل امين، مركب فضاپيمايي به نام «براق» را
پيش آورد. محمد(ص) اين سفر با شكوه و بيسابقه را از خانه امهاني يا مسجدالحرام
آغاز كرد، ولي با همان مركب به سوي بيتالمقدس روانه شد و در مدت بسيار كوتاهي در
آن محل فرود آمد. در مسجدالاقصي (بيتالمقدس) با حضور ارواح پيامبران بزرگ مانند
ابراهيم(ع)، موسي(ع) و عيسي(ع) نماز گزارد. امام جماعت نيز پيامبر اكرم(ص) بود. سپس
از مسجدالاقصي، «بيتاللحم» ـ زادگاه حضرت مسيح(ع) ـ و خانههاي پيامبران ديدن كرد.
پيامبر در برخي جايگاهها به شكرانه چنين سفري و تحيت محلهاي متبركه، دو ركعت نماز
شكر به جاي آورد.
آنگاه مرحله دوم سفر خود را كه حركت به سوي آسمانهاي
هفتگانه بود، آغاز كرد. پيامبر همه آسمانها را يكي پس از ديگري پيمود و ساختار
جهان بالا و ستارگان را ديد. ولي در هر آسمان به صحنههاي تازهاي برميخورد و با
ارواح پيامبران و فرشتگان سخن ميگفت. او در بعضي آسمانها با دوزخ و دوزخيان و در
بعضي آسمانهاي ديگر با بهشت و بهشتيان برخورد كرد و از مراكز رحمت و عذاب پروردگار
بازديد به عمل آورد. ايشان، درجههاي بهشتيان و اشباح دوزخيان را از نزديك مشاهده
كرد.
سرانجام به «سدرة المنتهي» در آسمان هفتم و «جنةالمأوي» (بهشت برين) رسيد و
در آنجا، آثار شكوه پروردگار هستي را ديد. وي چنان اوج گرفت و به جايي رسيد كه جز
خدا، هيچ موجودي به آنجا راه نداشت. حتي جبرئيل از حركت باز ايستاد و گفت: «به
يقين، اگر به اندازه سرانگشتي بالاتر آيم، خواهم سوخت».5
آنگاه حضرت محمد(ص) در
آن جهان سراسر نور و روشنايي، به اوج شهود باطني و قرب الي الله و مقام «قاب قوسين
أو أدني» رسيد. خداوند در اين سفر، دستورها و سفارشهاي بسيار مهمي به پيامبر
فرمود. بدين صورت، معراج كه از بيتالحرام ـ و به گفته بعضي، از خانه امهاني، دختر
عموي آن حضرت و خواهر اميرالمؤمنين علي(ع) ـ آغاز گشته بود، در سدرةالمنتهي پايان
پذيرفت. سپس به پيامبر دستور داده شد از همان راهي كه عروج كرده است، باز
گردد.
پيامبر هنگام بازگشت، در بيتالمقدس فرود آمد و از آنجا راه مكه را در پيش
گرفت. ايشان در ميانه راه به كاروان بازرگاني قريش برخورد كرد، در حالي كه آنان
شتري را گم كرده بودند و در پي آن ميگشتند. پيامبر از آبي كه در ميان ظرف آنان
بود، قدري نوشيد و باقي مانده آن را به زمين ريخت و بنابر روايتي، روي آن، سرپوش
گذارد. حضرت محمد(ص) پيش از طلوع فجر در خانه «ام هاني» از مركب فضاپيماي خود فرود
آمد.6
مشاهدات زميني رسول خدا(ص)
با توجه به آنكه معراج
در نوبتهاي متعددي انجام شده و در هر كدام از اين سفرها پيامبر(ص) مشاهدات متفاوتي
داشتهاند، لذا در هر فرصتي كه پيش ميآمده به فراخور شرايط صحنهاي از آن ماجراها
را براي اصحاب و اطرافيان خويش ترسيم و تصوير ميكردهاند.
حضرت محمد(ص) در
خانه ام هاني، براي نخستين بار، راز سفر خود را با دختر عمويش، امهاني در ميان
گذاشت. سپس هنگامي كه روز آغاز گشت، قريش و مردم مكه را از اين جريان باخبر ساخت.
داستان معراج و فضانوردي شگفتانگيز پيامبر در آن مدت كوتاه كه به نظر قريش، امري
ناممكن بود، همه جا پخش شد. سران قريش بيش از پيش بر محمد(ص) خشم گرفتند و بنابر
عادت هميشگي خود، به تكذيب او برخاستند. از ايشان خواستند كه وضع ظاهري ساختمان
بيتالمقدس را بيان كند. آنان گفتند: كساني در مكه هستند كه بيتالمقدس را
ديدهاند. اگر راست ميگويي، آنجا را تشريح كن تا ما تو را در اين خبر شگفتانگيز،
تصديق كنيم.
پيامبر بزرگوار اسلام، وضع ظاهري ساختمان بيتالمقدس را براي آنان
بازگو كرد. افزون بر آن، حوادثي را كه در ميانه راه مكه و بيتالمقدس و هنگام
بازگشت از معراج رخ داده بود، بيان كرد. ايشان گفت: «در ميان راه، به كاروان فلان
قبيله برخوردم كه شتري از آنها گم شده بود. در ميان اثاثيه آنان، ظرف آبي بود كه من
از آن نوشيدم. سپس آن را پوشاندم. در جاي ديگر به گروهي برخوردم كه شتري از آنها
رميده و دست آن شكسته بود.» قريش گفتند: از كاروان قريش خبر ده. پيامبر فرمود:
«آنان را در «تنعيم» (در ابتداي حرم) ديدم كه شتري خاكستري رنگ در پيشاپيش آنان
حركت ميكرد. آنان كجاوهاي روي شتر گذارده بودند و اكنون به شهر مكه وارد
ميشوند».
قريش از اين خبرهاي قطعي، سخت ناراحت شدند و گفتند: اكنون صدق و كذب
گفتار او براي ما آشكار ميشود. همه انتظار ميكشيدند كه كاروان چه زماني وارد شهر
ميشود. ناگهان پيشگامان كاروان وارد شهر شدند. اهل كاروان، شرح قضيه را همانگونه
كه رسول اكرم(ص) بازگفته بود، تصديق كردند.7
معراج از زبان پيامبر
اعظم(ص)
پيامبر(ص) فرمود:
من در مكه بودم كه جبرييل نزد من آمد و
گفت: «اي محمد! برخيز». برخاستم و كنار در رفتم. ناگاه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل
را در آنجا ديدم. جبرئيل، مركبي به نام «براق» نزد من آورد و به من گفت: «سوار شو».
بر براق سوار شدم و از مكه بيرون رفتم. به بيتالمقدس رسيدم. هنگامي كه به
بيتالمقدس رسيدم، فرشتگان از آسمان نزد من به زمين فرود آمدند و مرا به داشتن مقام
و منزلت ارجمند در پيشگاه خداوند مژده دادند. آنگاه در بيتالمقدس نماز
خواندم.8
در روايت ديگر آمده است كه پيامبر اعظم(ص) فرمود:
ابراهيم خليل(ع)
به همراه گروهي از پيامبران پيش من آمدند و مرا بشارت دادند. سپس موسي و عيسي(ع)
آمدند. پس از آن، جبرييل دستم را گرفت و مرا بالاي صخره (سنگي در بيتالمقدس) برد و
بر روي آن نشاند. ناگاه ماجراي معراج را پيش خود ديدم كه مانند آن را در شكوه و
جلال، هرگز نديده بودم. از آنجا به آسمان دنيا (آسمان اول) صعود كردم. آنان به من
سلام ميكردند.
سپس جبرئيل مرا به آسمان ششم برد. در آنجا، انبوه آفريدگان و
كروبيان (مجردات و فرشتگان و ارواح) را ديدم. سپس همراه جبرئيل به آسمان هفتم صعود
كردم. در آنجا با آفريدگان خدا و فرشتگان بسيار ديدار كردم.9
حديث
معراج
از جمله روايات مشهوري كه به ماجراي معراج ميپردازد روايت
اخلاقي مفصلي است كه سخنان خداوند متعال را خطاب به حبيب خود محمد مصطفي(ص) در بر
ميگيرد. در واقع پيامهاي خداوند و سوغات رسول او(ص) از اين سفر براي مسلمانان و
پيروان ايشان در همه اعصار و دورانها بوده و با توجه به اهميتي كه داشته شرحهاي
متعددي بر آن نوشته شده است.10
در اين روايت مفصل از برترين كردار، شايستگان
محبت خداوند، پارساترين مردمان، ويژگي دنيازدگان، ويژگي اهل آخرت، پاداش زاهدان،
پرهيزكاري زينت مؤمن، ارزش سكوت، اهميت رزق حلال، جايگاه و اثر روزه و ويژگي
عابدان و مسائلي از اين دست سخن به ميان آمده است.
مشاهدات پيامبر
اعظم(ص) در آسمان
ضمن روايت فوق و ديگر رواياتي كه به نقل ماجراي معراج
ميپردازند، گزارشهايي از مشاهدات حضرت محمد(ص) از آسمانها، اهل بهشت و اهل جهنم
و ملائكه آمده كه به نحوي هر كدام سعي در تكميل روايات بالا با ارائه شواهد و
نمونههايي از آثار اعمال دارند.11
همراهان رسول اكرم(ص) در
معراج
در بعضي از احاديثي كه از ائمه معصومين(ع) دربارة معراج آمده، از
رسول خدا(ص) نقل كردهاند كه فرمود:
من وقتي همة مراحل را طي كرده و از آسمانها
گذشتم و به بيتالمعمور و نزديك سدرةالمنتهي رسيدم، بعضي از اصحابم مرا همراهي
ميكردند. آنها كه لباس نو در بر داشتند وارد شدند و آنها كه نداشتند ماندند.
عدهاي را به همراه خود بردم و عدهاي به همراهم آمدند.12
كه ظاهراً اشاره به
معصومين(ع) و آن دسته از مؤمناني است كه به دنبال ايشان آن مقام را طي كردند و در
آينده در ضمن نماز كه ره آورد اين معراج است، خواهند
كرد.11
موعود(ع) در معراج
اصليترين مشاهده پيامبر
اعظم(ص) در شب معراج را بايد شهود انوار مقدسه ائمه(ع) بدانيم كه اصحاب متعددي
روايت ذيل يا مشابه آن را از آن حضرت نقل كردهاند و همانطور كه خواهيم ديد در
ميان دوازده امام(ع)، حضرت مهدي(ع) جايگاهي ويژه و ممتاز دارند. ضمن اين روايات نقل
شده است كه رسول خدا(ص) فرمود:
همانا خداي عزوجل در آن شب كه به گردشي شبانه
برده شدم (معراج) به من وحي فرمود: اي محمد چه كسي را در زمين ميان امتت به جاي خود
گذاشتي؟ ـ در حالي كه خدا خود بدان آگاهتر بود ـ عرض كردم: پروردگارا، برادرم را
فرمود: اي محمد، علي ابن ابيطالب را؟ عرض كردم: بلي اي خداي من، فرمود: اي محمد من
ابتدا از مقام ربوبيت نظري بر زمين افكندم و تو را از آن اختيار كردم. هيچ گاه يادي
از من نميشود مگر اينكه تو نيز با من ياد كرده شوي. من خود محمودم و تو محمد؛ سپس
نظري ديگر بر زمين افكندم و از آن علي بن ابيطالب را برگزيدم و او را وصي تو قرار
دادم، پس تو سرور پيامبران و علي از نامهاي من است و «علي» (مشتق آن) نام اوست. اي
محمد، من، علي و فاطمه و حسن و حسين و امامان را از يك نور آفريدم؛ سپس ولايت ايشان
را بر فرشتگان عرضه داشتم، هر كه آن را پذيرفت از مقربين گرديد و هر كه آن را رد
نمود به كافران پيوست. اي محمد، اگر بندهاي از بندگانم مرا چندان پرستش كند تا
رشته حياتش از هم بگسلد و پس از آن در حالي كه منكر ولايت آنان است با من روبهرو
شود، او را در آتش دوزخ خواهم افكند سپس فرمود: اي محمد، آيا مايلي آنان را ببيني؟
عرض كردم: بلي. فرمود: قدمي پيش گذار. من قدمي جلو نهادم. ناگاه ديدم علي بن
ابيطالب و حسن و حسين و عليبن الحسين و محمد بن علي و جعفربن محمد و موسي بن جعفر
و علي بن موسي و محمد بن علي و علي بن محمد و حسن بن علي آنجا بودند و حجت قائم
همانند ستارهاي درخشان در ميان آنان بود، پس عرض كردم: پروردگار من اينان چه
كسانياند؟ فرمود: اينان امامان هستند و اين يك نيز قائم است كه حلالكننده حلال من
و حرامدارنده حرام من است، و از دشمنان من انتقام خواهد گرفت. اي محمد، او را دوست
بدار كه من او را دوست ميدارم و هر كس را كه او را دوست بدارد نيز دوست
ميدارم.14
پينوشتها:
1. سورة اسرا (17)، آية 1.
2. سورة نجم (53)، آيات 18ـ8.
3. براي مطالعه تفصيل اين روايت و ارقام
مختلفي كه براي سال بعثت برشمردهاند ر.ك: مرتضي عاملي، سيد جعفر، سيرت جاودانه،
ترجمة دكتر محمد سپهري، ج1، صص291ـ293.
4. ر.ك: سبحاني، جعفر، فروغ ابديت، ج1،
ص384.
5. مجلسي، بحارالانوار، ج18، ص382، به نقل از: سيماي معراج پيامبر،
ص22.
6. آيتاللهزاده ناييني، مهدي، معراج به روايت فيض كاشاني، صص 10 و
50
7.سبحاني، همان، ج1، صص379ـ381.
8. طباطبايي، سيد محمدحسين، الميزان،
ج13،ص5 و 19.
9. طبرسي، مجمعالبيان، ج6، ص395؛ به نقل از: سيماي معراج پيامبر،
صص32 و 33.
10. از جمله اين آثار ميتوان به كتابهايي نظير: راهيان كوي دوست
نوشته آيتالله مصباح يزدي و حديث معراج، نوشته آقاي سيد محمدرضا غياثي كرماني
اشاره كرد.
11. برخي از اين گزارشها را در كتاب محمد(ص) ميهمان قدسيان نوشته
آقاي حسنعلي محمودي ميتوانيد مطالعه كنيد كه عناوين آنها از اين قرار است: بهشت
برين و عرش، شكايت شخصي از جد چهلم خود، حرامخواري، فرشته دعاكنننده براي مؤمنان،
دو فرشته ديگر، غيبتكنندگان، خورندگان مال يتيم و رباخواران و زنان
گناهكار.
12. مجلسي، همان، ج18، ص327.
13. توضيح اين مطلب ديگر ابعاد عرفاني
مربوط به معراج را ميتوانيد در جلد نهم تفسير موضوعي قرآن كريم با عنوان سيره رسول
اكرم(ص) در قرآن مرور نماييد.
14. براي نمونه ر.ك: نعماني، الغيبة،
ص133.
ماهنامه موعود شماره 66

